#آن_نیمه_دیگر_پارت_163

حداقل اين و بپوش.

داد زدم:

اين که از اونم بدتره.

يه دفعه هدا از کوره در رفت و داد زد:

من ديگه نمي دونم چي بدم به تو! دختره ي بد سليقه ي ديوونه! نمي دونم دانيال چه اصراري داره که با تو بره مهموني.

ديگه خبري از اون دختر پر ناز و عشوه اي که با رادمان هر و کر مي کرد نبود. صداي داد و بيدادمون کل ويلا رو برداشته بود. هدا که از دست من به ستوه اومده بود، با موبايلش شماره ي دانيال و گرفت و بلافاصله شروع به شکايت کردن کرد:

_ اين دختره ي امل عقب افتاده رو از کجا گير اوردي؟

_ هرچي لباس بهش نشون مي دم نه مي ياره.

_ ولش کنم با مانتو روسري مي ياد وسط مهموني.

_ آخه من که دستم به جايي بند نيست.

_ گوشي! بيا با خودش حرف بزن.

با بي ميلي موبايل و از دستش گرفتم. بلافاصله صداي عصباني دانيال و شنيدم:

چرا به حرف هدا گوش نمي دي؟

با ناراحتي گفتم:

من از اين لباس نمي پوشم.

دانيال_ ما با هم حرف زده بوديم ترلان... مگه نه؟ آدم بعضي وقت ها براي رسيدن به هدفهاش بايد نقش بازي کنه... توام امشب نقش دختري رو بازي کن که از اين لباسا مي پوشه.

_ آخه... من نمي تونم.

دانيال با عصبانيت داد زد:

يعني چي که نمي توني؟ تو منو مسخره کردي؟ ترلان مي دوني که اگه به دردمون نخوري مجبور مي شيم حذفت کنيم.

منم صدامو بلند کردم و گفتم:

اين چه ربطي به لباس پوشيدن داره؟

دانيال_ بايد بريم فيلم بازي کنيم. بايد نقش آدم هايي مثل خودشون و بازي کنيم. لباس مناسب اولين قدمه. متوجه مي شي يا باز لج کردي؟

romangram.com | @romangram_com