#آن_نیمه_دیگر_پارت_162
========
******
رحيم ترفيع گرفت و براي هميشه گروه ما رو ترک کرد. رويا مي گفت به يه گروه با درجه ي بالاتر منتقلش مي کنند. تازه متوجه شدم که اينجا اگه ماموريتي رو درست انجام بدي ترفيع مي گيري و اگه ماموريتي رو خراب کني تنبيه مي شي.
از رويا بيشتر از بقيه ي بچه هاي گروه خوشم مي اومد. اگه دم به دقيقه با کامپيوتر ور نمي رفت و با جون و دل با اين خلاف کارها همکاري نمي کرد مي گفتم که دختر خوبيه.
از راضيه بدم مي اومد... آويزون همه ي پسرها بود. يه پسر ديگه م به اسم کاوه باهامون همکاري مي کرد که استاد دزدي کردن و قفل باز کردن بود. خيلي پسر خنثي و ساکتي بود. خوشبختانه زياد باهاش رو به رو نشده بودم و شايد عجيب باشه که بگم حتي يه بار هم باهاش حرف نزده بودم.
و بارمان... انگار يه چيزي توي وجودش آدم و به سمتش جذب مي کرد. يه حس عجيبي که توي خودم کشف کرده بودم اين بود که جديدا از صميميت و جيک تو جيک بودن رويا و بارمان بدم اومده بود. بچه نبودم... مي دونستم معني اين حس چيه... فقط سعي داشتم انکارش کنم و مدام به خودم يادآوري کنم که اون يه معتاده... خلاف کاره... ولي بعد... يادم مي اومد که شايد خيلي آدم خوبي به نظر نرسه ولي اون قدرها هم که به نظر مي رسيد بد نبود! به اينجا که مي رسيدم تو دلم مي گفتم:
خب اين حرف يعني چي؟
ديگه دستم خودم نبود... بي اختيار هر وقت که صورت بارمان و شيطون مي ديدم لبخند مي زدم... ولي مرتب سعي مي کردم به خودم يادآوري کنم که تمام وجود اين آدم مثل يه وسوسه مي مونه... دوست نداشتم بهش نزديک بشم... فقط مي خواستم از حرف ها و توصيه هاش استفاده کنم...
ولي فرصتي براي تجزيه تحليل اين احساس مسخره ي بي موقع نداشتم. به اندازه کافي ذهنم درگير صحنه ي تير خوردن سروان بود... به اندازه ي کافي بابت کند بودن و دير عکس العمل نشون دادن خودم درگير بودم... فرصتي براي يه احساس جديد نداشتم... تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود... مرتب به خودم مي گفتم سروان بچه داره؟ زن داره؟ الان اونا چه حالي دارند؟ آخه اين چه غلطي بود که کردم؟ و زير گريه مي زدم.
علاوه بر اين همه ي اعضاي گروه براي يه چيز ديگه هم نگران بودند... رادمان! هر ساعتي که مي گذشت براش نگران تر مي شديم... نمي دونستيم چه بلايي دارند سرش مي يارن... هرچي که بود خيلي خوشايند به نظر نمي رسيد... مرتب خودم و سرزنش مي کردم که نبايد اون خودکار رو بهش مي رسوندم... ولي بايد اعتراف مي کردم که توي دلم تحسينش مي کردم. خودم توي شرايط اين ماموريت ها بودم و تنها کاري که تونستم بکنم اين بود که فرار کنم ولي اون نقشه کشيد و حتي نقشه ش و با موفقيت اجرا کرد... دلم براش شور مي زد... نگران بودم... شايدم دلتنگ... دلتنگ براي يه دوست...
دختري که موهاي مشکي فرفري داشت وارد اتاقم شد. رويا توي اتاق کار بود و اون قدر سرش شلوغ بود که عصبي شده بود و هيچکس جرئت نداشت بهش نزديک بشه. دختر مو فرفري که فهميده بودم اسمش هدا ست، با دست پر و کلي لباس اومده بود.
هدا يه دامن نباتي با يه تاپ سفيد که کمربند خيلي شيکي داشت دستم داد. با عصبانيت گفتم:
من هيچ وقت حاضر نيستم اين شکلي لباس بپوشم.
درسته که جلوي نامحرم روسري سر نمي کردم ولي هيچ وقت هم تاپ و دامن... اونم دامن کوتاه!... نمي پوشيدم. البته از وقتي که با اون مردها هم خونه شده بودم جرئت نکرده بودم که شال و از سرم در بيارم.
هدا با بداخلاقي گفت:
نمي شه که عين امل ها بري.
با صداي بلندي گفتم:
آهان! اون وقت هرچي لباس ل*خ*تي تر باشه شيک تره... آره؟
هدا يه دامن سفيد با يه تاپ پشت گردني مشکي نشونم داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com