#آن_نیمه_دیگر_پارت_155
رحيم به دادم رسيد و گفت:
برو سمت گيشا.
با تعجب گفتم:
اونجا الان خيلي شلوغه!
رحيم خنده اي عصبي کرد و گفت:
هنوز خيلي چيزها مونده که ياد بگيري... براي همين مي گم اون طرفي برو.
آب دهنم و قورت دادم... صداي آژير ماشين پليس و مي شنيدم. فاصله ش ازمون زياد بود. شايد نمي خواست تنهايي بهمون نزديک بشه... اين يعني ماشين هاي ديگه هم توي راه بودند.
رحيم زيرلب چيزي گفت. شيشه رو پايين داد و گفت:
اين طوري نمي شه... بکشونش يه جاي خلوت.
خواست بالا تنه ش و از پنجره بيرون ببره که جيغ زدم:
نه! يه وقت تيراندازي نکني! تحريکشون نکن.
رحيم داد زد:
سرت به کار خودت باشه.
سريع به سمت چپ پيچيدم. رحيم به طرفم پرت شد. داد زدم:
به حرفم گوش کن... اينا ما رو نمي کشن... تو بدتر تحريکشون مي کني.
پامو رو گاز گذاشتم... ديگه به عقربه ها نگاه نمي کردم. صداي آژير پليس و مي شنيدم که هر لحظه بهمون نزديک تر مي شد. پامو روي گاز گذاشتم ولي... ماشين ما کجا و ماشين اون کجا...
نمي تونستم توي يه مسير صاف رانندگي کنم... راه به نسبت شلوغ بود و اين به نفع مني بود که ماشينم از شتاب و سرعت کم مي اورد... همون بهتر که بين ماشين ها گرفتار شده بوديم و مرتب مجبور بودم سبقت بگيرم...
صداي آژير توي مخم بود. قلبم توي دهنم بود... ديگه خبري از هيجان نبود... همه ش اضطراب بود... فاصله مون به سه تا ماشين رسيده بود... توي دلم گفتم:
خدايا... تو مي دوني من بي گ*ن*ا*هم... نذار دستشون بهم برسه...
آب دهنم و قورت دادم... انگار خودمم توي دلم خودم و مقصر مي دونستم... براي همين از پليس مي ترسيدم. صداي آژيرش عصبيم کرده بود...
داشتيم به خيابون گيشا نزديک مي شديم. مي دونستم که يه ترافيک سنگين انتظارمون و مي کشه. رحيم گفت:
برو وسط ماشينا... برو وسط ماشينا بعد ماشين و ول کن و بدو سمت پاساژ نصر... من پشتتم... يه قدم اشتباه برداري از پشت با تير مي زنمت. زود باش.
romangram.com | @romangram_com