#آن_نیمه_دیگر_پارت_156
سرعتم و پايين اوردم... از بين ماشين ها گذشتم... به صداي آژير گوش دادم... به نظرم اومد تبديل به آژير دو تا ماشين شده بود... به زودي مي شد سه تا... بعد چهار تا...
تا رو به روي پاساژ رسيديم روي ترمز زدم. صداي بوق ماشين هاي پشت سرم بلند شد. سريع از ماشين پياده شدم. با تمام سرعت به اون سمت خيابون دويدم. صداي بوق ماشين و به دنبالش صداي بلند ترمز به گوشم رسيد. سرعتم و بيشتر کردم و ماشين از چند سانتي متريم گذشت. دوان دوان خودم و توي پاساژ انداختم. نفس راحتي کشيدم. صداي آژير پليس بلندتر شد... داشتند بهمون مي رسيدند. يه دفعه يکي از پشت دستم و چسبيد. جيغي کشيدم... برگشتم و رحيم و ديدم. خيالم راحت شد...
دستم و کشيد و در حالي که با اون هيکل گنده ش به مردم تنه مي زد از راهروي تنگ پاساژ به سمت اولين خروجي دويد. دستم و کشيد و سريع از پله ها پايين رفتيم. به يه مشت پسر نوجون که پايين پله ها بودند تنه زد و پرتشون کرد. دوان دوان به سمت يه مورانوي مشکي دويديم. من و پشت ماشين سوار کرد و خودش کنارم نشست. قبل از اين که در بسته بشه صداي تيک آف ماشين بلند شد و با سرعت به راه افتاد... صدايي از سمت راستم شنيدم:
کارت و خوب انجام دادي.
يه دفعه با عصبانيت به سمت دانيال که سمت راستم نشسته بود برگشتم و با مشت توي سينه ش زدم. با تعجب گفت:
چرا وحشي شدي؟
جيغ زدم:
توي آشغال بهم نگفته بودي که بايد آدم بکشيم.
نفهميدم اشکام کي روي صورتم ريخت. با دست صورتم و پوشوندم. صداي باديگارد نحس دانيال و شنيدم که گفت:
چه نازک نارنجي هم هست!
و خنديد. از شدت گريه نفسم بالا نمي اومد... تازه داشتم مي فهميدم که چي کار کردم. دانيال دستش و روي شونه م گذاشت ولي با خشونت دستش و پس زدم و گفتم:
دست بهم نزن عوضي!
دانيال بهم هشدار داد:
پرو نشو... از حدت هم خارج نشو... مي خواي بندازمت جلوي پليس ها؟
با عصبانيت گفتم:
آره... اصلا همين و مي خوام.
اون قدر عصبي و ناراحت بودم که يادم رفته بود تا چند دقيقه ي پيش چطور داشتم از دستشون در مي رفتم. دانيال پوزخندي زد و گفت:
باشه... اصلا همون کاري رو مي کنيم که تو بخواي... فقط بهت پيشنهاد مي کنم بذاري من يه تلفن بزنم بعد اگه خواستي جلوي کلانتري پيدات مي کنيم.
موبايلش و از جيبش بيرون اورد. يه شي استوانه اي فلزي به پايين موبايلش وصل بود... نمي دونم براي چي بود... شايد براي اين که روي صداش نويز بندازه ... شايد براي اين که تماسش رديابي نشه... نمي دونستم به چه دردي مي خوره. شماره اي گرفت و بعد از وصل شدن ارتباط با خونسردي گفت:
اون از دخترت... اين از سروان... مي خوام بدونم تا کجا مي توني پيش بري... يه کم دور و برت و نگاه کن... دوست دارم حدس بزني که نفر بعدي کيه...
لبخندي روي لبش نشست. تماس و قطع کرد. شي استوانه اي رو از انتهاي گوشيش کند. دستمالي از جيبش در اورد و گوشي رو باهاش تميز کرد... پنجره رو پايين داد و گوشي و از پنجره بيرون انداخت...
romangram.com | @romangram_com