#آن_نیمه_دیگر_پارت_154
اگه سرعتت و کم نکني شليک مي کنم.
تو دلم گفتم:
پس اين دوربين کجاست؟
يه دفعه صداي شليک گلوله رو شنيدم... جيغي زدم... دودي از داشبورد بلند شد... کنترل ماشين از دستم خارج شد... ماشين به سمت راست متمايل شد. رحيم به سمت فرمون حمله کرد و اونو به سمت چپ کشيد. دو دستي فرمون و گرفتم و چرخوندم. پام و بيشتر روي گاز فشار دادم... رحيم در گوشم داد زد:
نگهش دار تا تير بعدي رو توي پات نزدم...
در همين موقع نور فلش مانندي توي فضا پيچيد... چشمم روي عقربه ها سر خورد... صد و چهل تا... نفس راحتي کشيدم. پام و از روي گاز برداشتم. رحيم و کنار زدم. فرمون و چرخوندم. از فاصله ي چند سانتي متري سوناتا رد شدم... ماشين صاف شد. عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود. نفس نفس مي زدم... رحيم صاف نشست... داد زد:
چه غلطي کردي؟
اومدم تته پته کنان يه چيزي بگم که چشمم به نور قرمز و آبي توي آينه افتاد... آهسته گفتم:
پليس دنبالمون بود...
رحيم با تعجب داد زد:
چي؟
به خودم اومدم و داد زد:
پليس دنبالمونه.
=========
پامو روي گاز گذاشتم. صداي آژير پليس و مي شنيدم... آخه با مزدا چطور از دست بنز در برم؟ رحيم به سمت پشت برگشت. سريع با موبايلش شماره اي گرفت. داد زد:
اينا از کجا پيداشون شد؟ ...نبايد دستشون بهمون برسه... حاليته؟
نيازي به داد و فرياد اون نبود... من يه نفر و کشته بودم... توي قتل يه نفر ديگه هم همکاري کرده بودم... شايد ترور... اصلا دلم نمي خواست گير پليس بيفتم... ولي آخه...
رحيم چند کلمه پاي تلفن حرف زد. فاصله مون با پليس بيشتر شد... پام روي گاز بود و همين طور سبقت مي گرفتم... بايد از اتوبان خارج مي شدم... هر لحظه ممکن بود ماشين هاي بيشتري پيدا بشن... ولي بايد کجا مي رفتم؟
romangram.com | @romangram_com