#آن_نیمه_دیگر_پارت_151
========
******
وقتي به کرج رسيديم از ون سياه پياده شديم. رحيم سوئيچ يه مزدا 3 ي سفيد و بهم داد. ماشين بابام هم مزدا 3 بود. براي همين باهاش راحت بودم. سوار شديم و طبق دستور رحيم به سمت اتوبان کرج رفتيم. بعد از دو دقيقه رحيم گفت:
مطمئني تو با کسي عوض نشدي؟
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
چطور؟
نيازي به جواب اون نبود. نمي تونستم درست و حسابي رانندگي کنم. به فرمون چنگ زده بودم و دستام به لرزه در اومده بود. هر بار که فرمون و يه کم تکون مي دادم صورت زني که کشته بودم جلوي چشمم جون مي گرفت. بغض کرده بودم و اشک توي چشمام جمع شده بود. ديگه علاقه اي به رانندگي کردن نداشتم. ديگه صداي موتور ماشين بهم آرامش نمي داد. لبم و به دندون گرفتم. فرمون ماشين و محکم تر توي دستم گرفتم تا لرزش دستم کمتر بشه. مرتب دچار توهم مي شد و فکر مي کردم هر لحظه ممکنه زني با چادر سياه جلوي ماشين ظاهر بشه.
توي اتوبان بوديم... کم کم داشتم به رانندگي عادت مي کردم. گاز دادن و پيچوندن فرمون و دست ضمير ناخودآگاهم سپرده بودم و سعي مي کردم با خودآگاهم فقط به حرف هاي بارمان فکر کنم... هنوز نفهميده بودم براي چي بايد اين کار رو بکنم. براي چي بايد سرکشي مي کردم؟ چرا دوربين بايد از ماشين عکس مي گرفت؟
رحيم خيلي آروم با موبايلش حرف مي زد. وسط مکالمه ش با لحني آمرانه گفت:
سرعتت و کم کن... داريم جلو مي زنيم.
پرسيدم:
از چي؟
رحيم جوابم و نداد و به مکالمه ي تلفنيش ادامه داد. توهم هام برام فرصتي نمي ذاشت که روي مکالمه ي رحيم دقيق بشم. وارد لاين وسط شدم. سرعتم و يه کم پايين اوردم. نگاهي به ماشين هاي اطرافم کردم... مردهاي تنها... خانواده هاي پر جمعيت... سه تا دختر دانشجو... ماکسيما... پرايد... اتوب*و*س شرکت واحد... چه قدر همه چيز برام گنگ بود... انگار اين ماشين ها و آدم هاشون از يه دنياي ديگه بودند... انگار همون زماني که اون زن رو کشتم از اين دنيا طرد شدم. صداي بارمان توي گوشم پيچيد:
امروز روز مرگ شما توي اون دنيا بود...
حق با اون بود. ترلاني که متعلق به اين دنيا و خيابوناش بود مرده بود... دختري که پشت اين ماسک و عينک قايم شده بود ترلان نبود... خيلي وقت بود که خودم و گم کردم... خودم و يه جايي دور و بر همون خيابوني که توش تصادف کردم جا گذاشته بودم...
ترلاني که خانواده م... مدرسه م... دانشگاهم... ساخته بودند اون قدر ضعيف و تو خالي بود که با يه تلنگر از هم پاشيد...
پلک زدم و با يه ديد ديگه به اتوبان نگاه کردم... اين آخرين فرصتم بود... يا بايد به توصيه ي بارمان گوش مي دادم و خودم و نجات مي دادم يا براي هميشه غرق مي شدم. نفس عميقي کشيدم. تو دلم گفتم:
من مي تونم.
تصوير چشم هاي سياه زن از جلوي چشمام محو شد. هيجان داشتم ولي اضطراب نه!...
رحيم گفت:
ماشين و گوشه ي اتوبان بکش و خيلي آروم برو.
romangram.com | @romangram_com