#آن_نیمه_دیگر_پارت_152


گفتم:

چرا؟

صدام قوي تر از چند لحظه ي پيش شده بود. رحيم با بداخلاقي گفت:

کاري که بهت گفتم و بکن!

کاري رو انجام دادم که بهم گفته بود... مي خواستم پيش خودم نقشه بکشم ولي مي دونستم که موفق نمي شم. يه جاي کار ايراد داشت... اين که من نمي دونستم دقيقا قراره با چي رو به رو بشم. انتظار داشتم رحيم از ماشين پياده بشه ولي وقتي ديدم که هنوز نشسته و بدون اين که حرف بزنه گوشي رو به گوشش چسبونده ، فهميدم که ماجرا چيز ديگه ايه. فقط يه راه داشتم... اونم اين بود که خوب عکس العمل نشون بدم... مثل هميشه!

از توي آينه يه پرايد سفيد رنگ رو ديدم که با فاصله ازمون مي اومد. حدس مي زدم که مراقبمون باشه. ماسک و روي صورتم جا به جا کردم. کش ماسک روي بينيم رد انداخته بود و اذيتم مي کرد. عينک رو يه کم بالاتر دادم. خيلي با اين ظاهر مبدل ناراحت بودم. نگاهي به ماشين هاي اطرافم کردم. شش دونگ حواسم و جمع کرده بودم. حرف هاي بارمان و مرتب تکرار مي کردم تا ملکه ي ذهنم بشه... نمي دونم چرا ميل عجيبي داشتم که به اين وسوسه تن بدم... يه جورايي از اون لبخند شيطاني لحظه ي آخرش خوشم اومده بود... لبخندي که براي اولين بار بعد از رفتن برادرش روي صورتش نشسته بود.

بالاخره رحيم گفت:

سرعتت و بيشتر کن.

به لاين وسط برگشتم. رحيم اشاره اي به پرشياي سفيد رو به رومون کرد و گفت:

دنبالش برو.

نگاهي به پلاک ماشين کردم و توي ذهنم ثبتش کردم. بعد اجازه دادم که يه ماشين بينمون فاصله بندازه.

رحيم بهم هشدار داد:

گمش نکن! فاصله ت و باهاش کم کن.

به سردي گفتم:

کارم و بلدم... تو حواست به کار خودت باشه.

از اون فاصله توي نخ مردي که راننده ي پرشيا بود رفتم. چيز زيادي ازش نمي ديدم... فقط متوجه شدم که مردي با موهاي خاکستريه.

ارتباط اين مرد رو با کارمون درک نمي کردم... بايد تعقيبش مي کرديم؟ بايد غافل گيرش مي کرديم؟ ما با اين مرد چي کار داشتيم؟

رحيم آهسته گفت:

وقتي بهت گفتم از سمت چپ پرشيا سبقت بگير و کنارش حرکت کن... بعد وقتي بهت گفتم گاز بده و با آخرين سرعت برو.

من که گيج شده بودم فقط سر تکون دادم. از گوشه ي چشمم ديدم که رحيم آهسته اسلحه اي بيرون اورد. قلبم توي سينه فرو ريخت. رحيم اسلحه رو به سمت من گرفت و گفت:

حالا!


romangram.com | @romangram_com