#آن_نیمه_دیگر_پارت_150
دانيال نگاهي به صورتم کرد و گفت:
نچ! هنوز قابل شناساييه... يه ماسک و يه عينک طبي لازم داريم... در ضمن! يه مانتوي ساده ي مشکي بپوش و موهاتو مثل هميشه تو بذار. مي خوام ظاهر موجهي داشته باشي... قبل از اين که رحيم رو برسوني هم عين آدم رانندگي کن. هيچ حرکت مشکوکي انجام نده. چند تا ماشين و براي مراقبت ازت گذاشتم. رحيم هم چهار چشمي مراقبته.
نگاهي به رحيم کردم. خيلي خونسرد به نظر مي رسيد... درست به خونسردي همون موقعي که داشت کباب ها رو به سيخ مي کشيد.
نتونستم جلوي زبونم و بگيرم و گفتم:
اين يارو با قد دو متريش موجه اِ اون وقت من بايد اين قدر عوض بشم؟
دانيال با بدجنسي نيشخندي زد و گفت:
اين يارو مثل تو جلوي دوجين شاهد آدم نکشته!
قلبم توي سينه فرو ريخت... عجب چيزي رو يادم انداخته بود... با ناراحتي سرم و پايين انداختم.
يه ربع بعد کاملا حاضر شده بودم. ماسکي که روي بينيم بود اذيتم مي کرد. به عينک هم عادت نداشتم. با اين حال ديگه قابل شناسايي نبودم. ياد حرف رويا در مورد دوربين و زوم کردن افتادم... يعني قرار بود کاري کنم که منجر به تحقيقات پيشرفته ي پليس بشه؟ نمي دونستم بايد در اين مورد چه احساسي داشته باشم... به عنوان يه مجرم از پليس فراري بودم و به عنوان يه آدم دزديده شده ميل زيادي براي رو به رو شدن با اونا داشتم... اين گروه منو محکوم به احساسات متضاد کرده بود.
يه دفعه ياد حرف بارمان افتادم. قلبم توي سينه فرو ريخت... دوربيني که نزديک شهرک آپادانا بود... سرکشي کردن... زياد پيش نرفتن... تازه داشتم متوجه حرفاش مي شدم. اون ازم مي خواست که با سرعت غير مجاز از جلوي دوربين رد بشم؟... ولي... براي چي؟
دانيال به رحيم گفت:
مي دوني که بايد چي کار کني!
رحيم با صداي کلفت و خشنش گفت:
بله آقا!
دانيال بازوم و گرفت و همون طور که منو به سمت در ويلا مي کشوند گفت:
همه ي حرفايي که بهت زدم و پيش خودت دوره کن... کاري نکن که بعدا پشيمون بشي. اگه اين کار و خراب بکني من خراب نمي شم... تو خراب مي شي! فهميدي؟
بعد اون يکي بازوم و گرفت و منو به سمت خودش چرخوند. آهسته گفت:
من دوست داشتم که تو الان توي خونه و پيش خانواده ت باشي... نمي خواستم درگير اين ماجرا بشي... سايه با حماقتش تو رو وارد اين قضيه کرد ولي حالا که اينجايي بايد تغييرات و قبول کني و سعي کني باهاش کنار بياي... من و تو اينجا دشمن نيستيم... ما با هم همکاريم. فهميدي؟
دشمن نيستيم؟ ياد حرفهاش در مورد عرب ها افتادم. دوست داشتم يه سيلي محکم توي صورتش بزنم... ولي اگه حرفاش در مورد رئيس درست بود اين عکس العمل خيلي منطقي به حساب نمي اومد.
دانيال در ويلا رو باز کرد. برگشتم و با چشم دنبال رويا گشتم. در عوض با بارمان چشم تو چشم شدم. دست راستش و پايين انداخت و روي رون پاش با انگشت عدد صد و بيست رو نوشت...
به چشم هاش نگاه کردم... يه لحظه همون بارمان قديمي رو ديدم... با همون شيطنت هميشگيش بهم چشمک زد... چشم هاي آبيش برقي داشت که بي اختيار آدم و براي شيطنت وسوسه مي کرد... شيطنتي که بي ارتباط با عدد صد و بيست نبود...
romangram.com | @romangram_com