#آن_نیمه_دیگر_پارت_149

چي؟

رويا که حرف هاي بارمان و شنيده بود وحشت زده گفت:

بارمان! مي فهمي داري چي مي گي؟ اينجا بحث لج و لجبازي با دانيال نيست... بحث انتقام گرفتن نيست... بحث جون ترلانه...

من سريع گفتم:

من توي اين يه مورد طرف دانيالم... اون پيش رئيس وساطت کرده و نذاشته منو بکشند... اگه خيط بشه رئيس منو مي کشه.

بارمان صداش و پايين اورد و گفت:

مي خواي جونت به خطر نيفته؟ اگه اين ماموريت و انجام بدي ماموريت دوم رو بهت مي دن. اين ماموريت ها زنجيروار به هم وصل ند. يه لحظه به خودت مي ياي و مي بيني که تا خرخره توي لجن فرو رفتي... مي بيني که هيچ راه چاره اي نداري. اگه غرق بشي ديگه هيچکس نمي تونه نجاتت بده.

با تعجب گفتم:

تو بالاخره کدوم طرفي هستي؟

بارمان پوزخندي زد و گفت:

من فقط اهل با سياست پيش رفتنم... چيزي که تو رفتار تو و رادمان نمي بينم.

رويا با بداخلاقي گفت:

بسه الان بهمون شک مي کنند.

من که کاملا گيج شده بودم به رويا نگاه کردم. بارمان سري به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت:

ديدي گفتم فقط شعار مي دي! مگه تو نبودي که از جون ديگرون حرف مي زدي؟ چي شد؟ تا پاي جون خودت وسط اومد بقيه رو فراموش کردي؟

من من کنان گفتم:

خب... ام... نه خب!

بارمان روي شونه م زد و با لبخندي که نشون مي داد توي دلش داره مسخره م مي کنه گفت:

نمي خواد جمعش کني!

رويا در اتاق رو باز کرد تا سر و گوشي آب بده. با دست بهم اشاره کرد که از اتاق خارج بشم. نفس عميقي کشيدم. ضربان قلبم داشت بالا مي رفت. به سمت در رفتم. يه دفعه بارمان بازوم و گرفت و منو به سمت خودش کشيد. قبل از اين که عکس العمل تندي نشون بدم در گوشم گفت:

وقتي از اتوبان کرج خارج مي شي حواست باشه که دوربيني که نزديک شهرک آپاداناست روي سرعت مجاز اتوبان داخل شهر تنظيم شده...

با تعجب نگاهش کردم. نگاهي معني دار بهم کرد. فرصتي پيدا نکردم که بپرسم منظورش چيه... رويا دستم و گرفت و وارد سالن شديم.

romangram.com | @romangram_com