#آن_نیمه_دیگر_پارت_145
از در ورودي ويلا که هميشه قفل بود يه راهروي عريض به سمت سالن مي خورد. توي راهرو دستشويي قرار داشت که برخلاف دستشويي توي زيرزمين خيلي شيک بود.
کف سالن کيپ به کيپ فرش انداخته شده بود و خبري از مبل و ميز نبود. يه آشپزخونه ي اپن پر از وسيله هم اونجا بود که نشون مي داد ديگه خبري از غذاهاي خونگي دست پخت پيرزن نيست. آشپزي نوبتي شده بود. شبي که نوبت به من رسيد همگي دور هم يه نيمروي سوخته نوش جان کرديم و اين شد که من از ليست آشپزي حذف شدم... کسي هم نبود که جرئت کنه به بارمان بگه غذا بپزه. در نتيجه بارمان هم آشپزي نمي کرد. در عوض شبي که نوبت رحيم بود يه چلوکباب حسابي خورديم و اگه رومون مي شد اصرار مي کرديم که اون هرشب غذا بپزه.
از آشپزخونه يه در به حياط پشتي مي خورد ولي در قفل بود و راهي براي هوا خوردن و قدم زدن توي حياط نمي موند.
توي طبقه ي اول به جز اين ها يه اتاق خواب، که در واقع همون اتاق کار شده بود، قرار داشت. با بالا رفتن از چند پله به طبقه ي دوم مي رسيديم که فقط سه تا اتاق خواب و يه انباري خالي داشت. هال بين اتاق ها هم خالي بود و زمينش با فرش کهنه اي پوشيده شده بود. توي اون خونه فقط من و راضيه تخت نداشتيم. من مجبور بودم توي اتاق رويا و روي زمين بخوابم و راضيه هم چون دوست نداشت با کسي هم اتاق بشه توي اتاق کار مي خوابيد.
وارد اتاق بارمان شدم. چند روز بيشتر از اومدنمون نمي گذشت ولي بارمان به طرز حيرت انگيزي تونسته بود توي همون مدت کم اتاق و تا جاي ممکن به هم بريزه. روي زمين از آشغال چيپس گرفته تا ورق هاي مچاله شده ريخته شده بود. تخت شلوغ پلوغ بود و چند دست از لباساش روي اون مچاله شده بود. سطل آشغال از آشغال سرنگ و دستمال پر شده بود. کامپيوترش و هنوز از توي جعبه اي که موقع اسباب کشي بهش داده بودند در نيورده بود.
دانيال به ديوار تکيه داده بود. نگاهي به سرتاپاش کردم. شلوار و پليور مشکي پوشيده بود و دستمال گردن طلايي بسته بود. ساعتش و با لباساش ست کرده بود. يه ساعت به صفحه ي مشکي گرد که دورش طلا کار شده بود به دستش بسته بود. انگار اين همه تغيير و تحول هنوز برام جا نيفتاده بود... در کل هنوز نتونسته بودم هيچ کدوم از اتفاق هاي دور و برم و درک کنم... هنوزم منتظر بودم که از خواب بيدار شم و ببينم که کنار خانواده مم و مشکلم اينه که ماشينم و هنوز از تعميرگاه نگرفته ام.
پرسيد:
براي ماموريت آماده اي؟
شونه م و بالا انداختم. توي نگاهش غرور کمتري نسبت به برخوردهاي قبليمون مي ديدم ولي اين باعث نمي شد که از نفرتي که بهش داشتم کم بشه.
رو به روم وايستاد. دست به سينه زد و گفت:
توام مثل رادمان نقشه ي فرار داري؟
تو دلم گفتم:
نقشه ش و نه... ولي آرزوش و دارم.
دانيال يه کم ديگه بهم نزديک شد و گفت:
ديروز يه عده رفته بودند ديدن دوست قديميت... اسمش رضا بود درسته؟
قلبم توي سينه فرو ريخت. سريع سرم و بالا اوردم و با چشم هايي که از وحشت گشاد شده بود به دانيال زل زدم. دانيال يکي از پوزخندهاي هميشگيش و زد و گفت:
توي گزارش هاي سايه در موردش خونده بودم... مي دونستي قبلا با گروهمون همکاري مي کرد؟
مي دونستم... مثل رادمان...
دانيال ادامه داد:
کسي خونه ش نبود... به نظر مي رسه مدتيه که ديگه اونجا ساکن نيست... نتونستند ردش و هيچ جاي ديگه اي بگيرند. مي دوني معنيش چيه؟
از کجا بايد مي دونستم؟ دانيال پوزخندش و جمع و جور کرد و گفت:
معنيش اينه که پليس فرستادش جايي که دستمون بهش نرسه.
romangram.com | @romangram_com