#آن_نیمه_دیگر_پارت_146
نفس راحتي کشيدم. احساس کردم باري از دوشم برداشته شد. دانيال که با دقت به صورتم زل زده بود گفت:
فکر مي کني اين خبر خوبيه؟... رادمان براي چي مي خواست منو به باباي تو لو بده؟ حدسش کار مشکلي نيست... ظاهرا سايه بيشتر از اين حرفا گند زده... بابات دنبال کارات بوده... با اين که اصلا از باباي از خود راضي و مغرورت خوشم نمي ياد ولي تبحر خاصي که توي کارش داره رو انکار نمي کنم. اين جوري که بوش مي ياد خوبم توي تحقيقاتش پيشرفت کرده بود.
نوري از اميد به دلم تابيده شد. دانيال ادامه داد:
فکر مي کني خيلي خوبه که داري مي شنوي يه عده دارند مي فهمند ما چي کاره ايم؟ مي دوني واکنش ما به اين اتفاقا معمولا چيه؟
با دست بهم اشاره کرد و گفت:
اينه که عاملي که باعث به وجود اومدن دردسر شده رو حذف کنيم...
قلبم توي سينه فرو ريخت. دستام به لرزه در اومد. دانيال گفت:
رئيس معتقده به درد کارمون نمي خوري. تا دنيا دنياست رئيس به تو اين يکي اعتماد نمي کنه... به دختر تاجيک!... ولي خب... من فکر مي کنم شايد بتوني توي زمينه هاي ديگه به دردمون بخوري. براي همين وساطت کردم که فعلا دست نگه دارند و بهت فرصت بدن که ثابت کني با رادمان فرق داري و دنبال دردسر نمي گردي... البته دليل ديگه ش خوش شانسيت بوده... تحقيقات بابات به بن بست خورده... اگه اميدي هم براي ادامه ش داشته باشه از بين مي ره... به جايي رسيده که ديگه نمي تونه ادامه بده... اين يعني شايد بتوني رئيس و راضي کني که بذاره به عنوان يه عضو سطح پايين... مثل الانت... نگهت داريم... واقعا شانس اوردي.
با عصبانيت گفتم:
تو اين چيزها رو از باباي من از کجا مي دوني؟
دانيال نگاه عاقل اندر سفيهي بهم کرد و گفت:
اگه چند ساله که اين باند وجود داره و به کارش ادامه مي ده يعني کسايي که کاره اي هستند مي دونند دارند چي کار مي کنند... اگه دختر يه قاضي و وارد باند مي کنند مي دونند که باباش نمي شينه نگاه کنه و دنبال کارهاي دخترش و مي گيره.
دانيال بازوهام و گرفت و منو به خودش نزديک کرد. با عصبانيت به عقب هلش دادم ولي اون منو بيشتر به سمت خودش کشيد و گفت:
اگه ثابت نکني به اين همه دردسري که برامون درست کردي مي ارزي مني که وساطت کردم و زير سوال مي بري. اگه بخواي خودت و توي گروه پايين بکشي منم باهات پايين کشيده مي شم... اين چيزيه که به هيچ وجه اجازه ش و نمي دم... اگه يه بار... فقط يه بار اشتباه بکني... دردسر درست کني ... قبل از اين که دستور کشتنت و بدن خودم تک تک اعضاي خانوادت و جلوي چشمت مي کشم... اون باباي مغرورت که فکر مي کرد من گدا گشنه م... اون برادر از خود راضيت که عارش مي اومد نگام کنه... اون خواهر عوضيت که تمام مدت اون شب سرش توي گوش تو بود و خوب مي دونم که داشت مسخره م مي کرد... و مامانت که با اون نگاه هاي پر از ترحمش حالم و بد مي کرد... از همه ي دور و بري هات که تا تونستند تحقيرم کردند متنفرم... نذار که اين نفرت کار دستم بده... قدر کاري که مي خوام برات بکنم و بدون... مگه نه بعد از ديدن مرگشون مي فرستمت همون جايي که قولش و داده بودم.
هلم داد و بعد از اين که بهم تنه زد به سمت در رفت. بغضم و فرو دادم... نمي دونستم براي چي اين طوري مي لرزم... از حقارت؟ از ترس؟... با صدايي که از بغض مي لرزيد گفتم:
من نمي خوام تو هيچ کاري برام بکني... ترجيح مي دم بذاري بميرم تا اين که اين طوري با حرفات تحقيرم کني. خوشم نمي ياد يه روز چشمم و باز کنم و ببينم اين قدر توي اين کار فرو رفتم که شدم يکي مثل تو... کسي که بايد زور بزني تا يه ذره انسانيت توش ببيني...
به سمتم برگشت... عصباني بود... و شايد يه کم کلافه... گفت:
من اين کار و به خاطر تو نکردم. به حرمت اون روزهايي اين کار و کردم که هر وقت توي چشمات نگاه مي کردم قلبم توي سينه م فرو مي ريخت.. به حرمت اون روزهايي که ثانيه به ثانيه ش و با روياي رسيدن به تو... به عشق تو مي گذروندم... به احترام همون احساسي که فقط يه بار توي زندگيم پيدا کردم ولي نه هيچکس باورش کرد... نه هيچکس درکش کرد... من اين کار و به خاطر خودم کردم... تو شايد يادت رفته باشه که من چه حسي بهت داشتم... تو شايد يادت رفته باشه که چه روزهايي رو گذروندم... ولي من تا عمر دارم فراموش نمي کنم...نه اون احساسي رو فراموش مي کنم که مي دونم پاک بود ولي تو به گندش کشيدي... نه اون حس حقارتي رو يادم مي ره که با کارهاي خانواده ت و با نگاهاشون بهم دست داد... نمي خوام بابت اين نفس هايي که من اجازه ي کشيدنش و بهت دادم ازم تشکر کني... تو فقط جلوي نيش زبونت و بگير که بدجوري باعث مي شه آدم به خونت تشنه بشه...
در و باز کرد و قبل از اين که از اتاق بيرون بره گفت:
برو پيش رويا... کمکت مي کنه که حاضر بشي...
romangram.com | @romangram_com