#آن_نیمه_دیگر_پارت_144
خودم مي يام.
چشم تو چشم بارمان که ديگه نفسي براش نمونده بود دوختم و گفتم:
من برمي گردم... قول مي دم که نشکنم... قول مي دم نذارم کسي خوردم کنه.
نفس بارمان بالا نمي اومد... نمي خواستم براي خداحافظي پيشش برم... نمي خواستم کار و سخت تر کنم... سرم و چرخوندم و دنبال دانيال رفتم. آخرين لحظه سرم و به سمت ترلان چرخوندم... به چشم هاي اشک آلودش نگاه کردم و گفتم:
متاسفم...
چرخيدم و به چشم هاي بارمان نگاه کردم... هيچ حرفي نبود که بتونه احساسم و بيان کنه... هيچ جمله اي نبود که باهاش بتونم حرف دلمو بزنم... خداحافظيمون فقط با نگاه بود... نگاهي پر از قول و قرار... پر از عهد و پيمان...
در زيرزمين بسته شد... چشمم به در بسته موند... صداي چک چک آب از ناودون گوشم و پر کرد... سوز بدي مي اومد... هنوز توي شک بودم... صداي دانيال منو به خودم اورد:
تا حالا توي اين بيست و شيش سال زندگيم کسي و نديدم که قدر کسايي که دوستش دارند و بدونه... از تو ام انتظار ندارم قدر اون داداش آشغال تر از خودت و بدوني.
يه لحظه از عصبانيت خون جلوي چشمام و گرفت. يه دفعه به سمتش چرخيدم و مشت محکمي توي صورتش زدم. دانيال محکم به ديوار پشت سرش خورد. باديگاردش بلافاصله به سمتم دويد... ولي من پشتم و به دانيال که صداي آخ و واخش بلند شده بود کردم و به سمت ماشينش رفتم... قسم خوردم يه روز... بالاخره يه روز اين مرد با دست هاي خودم بکشم... به جرم خورد کردن بارمان... به جرم همه ي دردهايي که کشيد... به جرم همه ي روزهايي که از دست داد... به جرم زندگي اي که به بدترين شکل توش باخت... دستام و مشت کردم... مي دونستم بالاخره يه روز به اونجا مي رسم...
نگاهي به بارمان کردم. روي زمين نشسته بود و کف دست راستش و تکيه گاه سرش کرده بود. به نقطه اي روي زمين زل زده بود. آهسته به سمتش رفتم و صداش زدم. به خودش اومد. برخلاف دفعات قبل که با شيطنتي آزاردهنده نگاهم مي کرد اين بار چنان مظلوم شده بود که يه لحظه دلم به حالش سوخت.
براي دهمين بار توي اون چند روز ياد ماجراي رادمان افتادم... ياد لحظه ي آخري افتادم که بهم گفته بود متاسفم... خدا مي دونست توي اون لحظه چه حالي بهم دست داده بود...
حالا اين بارمان بود که بايد با صداش منو به خودم مي اورد:
برو تو اتاق من... اين مردک و منتظر نذار.
نمي دونم چرا... ولي بي اراده گفتم:
راستش... من... متاسفم... من... به رادمان کمک کرده بودم.
بارمان پوزخندي زد و گفت:
مي دونم... جلوي چشم خودم اين کار رو کردي.
قلبم توي سينه فرو ريخت... پس متوجه شده بود! چرا به روي خودش نيورده بود؟ سرم و پايين انداختم. نمي دونم براي چي تاب نيوردم که بيشتر از اين کنارش وايستم.
با گام هايي بلند به سمت اتاقش رفتم.
جامون و عوض کرده بوديم. با ون سياه اومده بودم و نمي دونستم به کدوم شهر منتقل شده ايم. خوشبختانه اين بار از زيرزمين خبري نبود. ساکن يه ويلاي کوچيک بوديم که چون توي شب به اونجا منتقل شده بوديم چيزي از در و همسايه هاش نمي دونستم.
romangram.com | @romangram_com