#آن_نیمه_دیگر_پارت_143
جواب بده!...
سکوت کردم... شايد آره... شايد نه...
بارمان داد زد:
از وقتي اومدي يه جوري نگام مي کني انگار که يه انگلم... ديگه هيچ ذوق و شوقي براي کنار من بودن نداري... مي دوني چيه؟ رادمان... اگه مي خواي برادرت و پيدا کني... بايد يه سر به قبرستون بزني... اون بارمان مرد...
رويا دستش و جلوي ترلان گرفت و يه کم عقب کشيدش... احساس خطر کرده بود. بالاخره اون چيزي که ازش مي ترسيديم سرمون اومده بود... بارمان قاطي کرده بود... صندلي اي که تا چند دقيقه ي قبل دانيال روش نشسته بود و برداشت و به ديوار کوبيد. فرياد زدي و مشتي به ديوار زد. داد زد:
مُرد... ايني که جلوت وايستاده يه آشغاله... آره بابا... آره... من معتادم... هروئين مصرف مي کنم... معتاد تزريقيم... دو روز ديگه م حتما مي افتم دنبال کرک و مي رم يه راست وسط سينه ي قبرستون... دنيا باشه مال شما آدم خوبا... شما آدم هاي پاک و منزهي که هيچ وقت از خودتون نپرسيديد اين مردک کثيف براي چي مي کشه... خورد شدن و له شدنش و ديديد ولي زحمت کنجکاوي کردنم به خودتون نداديد... دانشجوي پزشکي... کسي که مکانيسم تک تک مولکول هايي که مي ريزه توي رگش و مي دونه... براي چي مي کشه؟ اوني که بهتر از همه مي دونه داره با خودش چي کار مي کنه براي چي مصرف مي کنه؟... تا حالا از خودت پرسيدي چرا؟
بارمان لگدي به کيس کامپيوتر رويا که روي زمين بود زد و با صداي بلندي داد زد:
چشمم و که روي هم مي ذارم اون گذشته ي لجنم مي ياد جلوي چشمم... پدري که هميشه تحقيرمون مي کرد... مادري که واکنشش به زندگي لجنمون خوردن قرص اعصاب بود... برادر بزرگتري که انگار از هممون کوچيک تر بود... برادر دو قلويي که به من تکيه داشت ولي روزي صد بار براي حمايت کردنش شکست مي خوردم... يه برادر کوچيکتر که وقتي بهش فکر مي کنم هيچکس و جز خودم توي بدبختي هاش مقصر نمي دونم... و حالا... حال زندگي من...
با صدايي گرفته ادامه داد:
روزهايي که تکرار سقوطه... تکرار غرق شدنه... تکراري از هر روز بيشتر گم شدن... تا جايي که هر چه قدر سر مي چرخونم هيچ اميدي نمي بينم... پايين رفتن آدم هايي و مي بينم که نمي تونم براشون کاري بکنم... مي بينم برادري که هميشه سعي مي کردم با گذشتن از زندگي خودم بهش فرصت زندگي بهتر رو بدم داره به سرنوشت من کشيده مي شه... به خاطر اشتباه من... به خاطر اعتياد من... و نمي تونيد بفهميد چه قدر سخته که هيچ چيز ندارم گرو بذارم و بيرون بکشمش... چيزي به اسم آينده م برام وجود نداره که بهش فکر کنم و حدس بزنم چه قدر قراره هر روزش از ديروزش سياه تر بشه. وقتي نگام مي کنيد فقط اعتيادم و مي بينيد... اين و نمي بينيد که روزي چند بار صورت آدم هايي که کشتم و پيش خودم تصور کنم... چه قدر بايد به ياد بيارم... از شب هايي که چشم روي هم مي ذارم و چشم هاي باز غزل و مي بينم متنفرم... مي دوني چيه؟ تنها دلخوشي من فکر کردن به زندگي آروم تو اِ...
بي اختيار چشمام پر اشک شد... اي کاش تمومش مي کرد... داشت قلبم و هزار تيکه مي کرد... بارمان يقه م چسبيد و داد زد:
بغض نکن عوضي... بغض نکن... من زندگيم به خاطر زندگي دادن به تو باختم... به عشق تو... خانواده م ... لحظه به لحظه اي که توي لجن دست و پا مي زدم فکر مي کردم مي ارزه... فکر مي کردم ارزش داره... چون تو داشتي يه جاي ديگه ي همين خاک زندگي مي کردي... نفس مي کشيدي... فکر مي کردم اگه من دارم غرق مي شم به خوشحالي تو مي ارزه... اگه من له مي شم تو داري روز به روز خوشبخت تر مي شي... فکر مي کردم چه اهميتي داره که يه نيمه فداي اون نيمه بشه...تو به من بگو اگه تو غرق بشي چي براي من مي مونه؟ تو بهم بگو براي آدمي که دنيا براش نه توي گذشته جا داره نه توي حال چه دلخوشي ديگه اي مي مونه؟
دستش و از يقه م جدا کرد... عقب عقب رفت... تمام بدنش مي لرزيد... صداش ديگه در نمي اومد... نفس منم بالا نمي اومد... بغض بدي گلوم و بسته بود... بارمان توي چشم هام زل زد... ديگه نه شيطنتي توي چشماش بود... نه پليدي... نه بدجنسي... چشماش از اشک برق مي زد...
با صدايي که به زور در مي اومد گفت:
اگه مي کشم... براي اينه که مي خوام خودم و از روي زمين محو کنم... مي خوام خودم و از بين ببرم... مي خوام يادم بره که چه قدر توي دانشگاه سرم توي کتاب بود... چه قدر برام مهم بود که يه پزشک خوب بشم... ولي وقتي برادرم توي ب*غ*ل خودم جون داد نتونستم براش هيچ کاري کنم...
اشک ترلان و رويا هم در اومده بود... بارمان باز عقب عقب رفت... آهسته گفت:
مي خوام فقط يه دقيقه... فقط چند ثانيه... توي عالم نئشگي يادم بره که آرمان توي ب*غ*ل من جون داد...
با تموم وجودش داد زد:
مي خوام يادم بره که نفس آخرش و شنيدم... مي خوام يادم بره که نتونستم هيچ کاري براش بکنم... مي خوام يادم بره... بذاريد يادم بره...
باديگارد دانيال جلو اومد و بارمان و گرفت. اونو به سمت اتاقش کشوند. بارمان تقلا کرد که خودش و آزاد کنه. داد زد:
ولم کن... بس نبود؟ کارهايي که باهام کرديد بس نبود که حالا مي خوايد با برادرم هم همين کار و بکنيد؟
باديگارد ديگه ي دانيال بازوم و گرفت... دستم و از توي دستش بيرون کشيدم... نفس عميقي کشيدم. محکم گفتم:
romangram.com | @romangram_com