#آن_نیمه_دیگر_پارت_142
========
با پوزخندي ادامه داد:
به غلط کردن افتادنت براي همين بود؟ براي اين که سطح توقع منو پايين بياري؟ فکر مي کردم خيلي بدبخت و ضعيفي... نه انگار مرد شدي... ببين که چه طور مي خوام اين مرد و بشکنم و خوردش کنم...
ازم فاصله گرفت. رو به ترلان که با رنگ پريده يه گوشه وايستاده بود کرد و داد زد:
تو هم بخواي جفتک بندازي همين مي شه... فهميدي؟
ترلان چيزي نگفت. رنگش مثل گچ سفيد شده بود... انگار من از همه آروم تر بودم... هرچند که حرف هاي دانيال دلهره ي بدي به دلم مي انداخت ولي به خودم گفتم که اگه اين بلا سر يه آدم بي گ*ن*ا*ه مي اومد و من باعث و بانيش بودم بايد بيشتر عذاب مي کشيدم... همون بهتر که دختره رو فراري داده بودم... از کارم پشيمون نبودم... ابدا !... فقط توي شک بدشانسي خودم بودم.
دانيال پشتش و بهم کرد و به سمت در رفت. بارمان با صدايي گرفته گفت:
شما لعنتي ها قول داده بوديد که به خانواده م کاري نداشته باشيد.
دانيال ايستاد. نيم نگاهي به بارمان کرد و گفت:
تو قرار بود که خودت و دربست در اختيارمون بذاري و خالصانه همکاري کني. اشتباه تو رادمان و به اين جا کشوند... از بين رفتن صورتت... زيباييت... اعتيادت... يه کم توي ذهنت برگرد عقب و ببين همه ي اين بازي ها از کي شروع شد... از نافرماني تو... نتيجه ي نافرماني تو شکنجه شدن برادرته... آره... بهت قول داده بودند که بذارند داداشت زندگيش و بکنه... ولي... تو دقيقا دليل اينجا بودنشي...
بارمان به سمت من چرخيد. با صدايي گرفته گفت:
توام همين طور فکر مي کني نه؟...
قلبم توي سينه فرو ريخت... به چشماش نگاه کردم. شعله هاي خشم و مي ديدم که آبي چشماش و تيره و تار کرده بود... مي دونستم الان منفجر مي شه...
آهسته گفتم:
بارمان...
بارمان يه کم صداش و بالا برد و گفت:
جوابم و بده... من مقصرم؟...
سريع گفتم:
من...
بارمان داد زد:
romangram.com | @romangram_com