#آن_نیمه_دیگر_پارت_120


دختر با ديدن رادمان دستاش و بهم زد و گفت:

لباس کار امشبت و انتخاب کن.

لباس کار؟ تصويري از لباس قصاب ها توي ذهنم اومد. انگار رادمان هم تعجب کرده بود چون رو به بارمان کرد و با اشاره ي صورت پرسيد اين چي مي گه؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

من و دانيال هميشه توي روش کارمون اختلاف سليقه داريم. دانيال معتقده مثل هميشه بايد عمل کني. فکر مي کنه اين بار هم مي تونه از اين طريق جواب بگيره.

صداي رادمان و شنيدم که آهسته گفت:

بعيد مي دونم.

بارمان سرش و به نشونه ي تاييد تکون داد و با خنده گفت:

دانيال اگه مسائل زنونه چيزي حاليش مي شد که با دوست دخترش مشکل پيدا نمي کرد!

و با سر به من اشاره اي کرد. اخم کردم. مطمئنا با ديدن رفتار مشکوک دانيال به اين نتيجه رسيده بودند. هرچند که احتمالا قسمت مربوط به عرب ها رو نشنيده بودند!!!

بارمان گفت:

فعلا طبق خواسته ي دانيال عمل مي کنيم... وقتي راه افتاديم و مطمئن شديم که دستش بهمون نمي رسه کاري و مي کنيم که من مي گم.



بعد رو به دختر کرد و با لحني طلب کارانه گفت:

چيه؟ دل تو دلت نيست که اين حرف ها رو تحويل دانيال بدي... مگه نه؟ اگه بخواي مي توني تندي بري و يه زنگي بهش بزني!

دختر چيزي نگفت و در عوض به لباس ها اشاره کرد. زيپ کاورها رو پايين کشيد. از بين اون همه لباس بارمان به کت شلوار اشاره کرد و گفت:

کت شلوار؟ شوخي مي کني! اون دخترهاي بيست و سه چهار سال به بالا هستن که از مردهاي کت شلواري خوششون مي ياد نه يه دختر پونزده شونزده ساله.

دختر بدون توجه به بارمان رو به رادمان کرد. لبخندي زد و با ناز و ادا گفت:

خب عزيزم... ببين کدومش و بيشتر دوست داري.

رادمان که اصلا دختره رو نگاه هم نکرد. با همون اخمي که توي صورتش بود به لباس ها نگاه کرد. در عوض بارمان با حالت مسخره اي قري به گردنش داد و گفت:

ايششش!


romangram.com | @romangram_com