#آن_نیمه_دیگر_پارت_119
يه روز زمان خيلي کميه.
بارمان پوزخندي زد و گفت:
اگه جلوي دانيال الکي ناز نمي کردي کار به اينجاها نمي رسيد. تو که مي دونستي متهم به قتلي و دست و بالت بسته ست چرا الکي مقاومت کردي؟ اين طوري بدتر جلوشون خورد شدي... هنوزم پپه اي... يه کم سياست نداري. کار درست اين بود که زودتر جواب مثبت مي دادي و در عوض به غلط کردن نمي افتادي.
رادمان از روي زمين بلند شد و گفت:
توي با سياست هم که فعلا جلوي من نشستي!... مي دوني کار درست چي بود؟ اين بود که وقتي سايه دنبالم اومد يه راست برم پيش پليس.
بارمان خنديد و چشمم به رديف دندون هاش افتاد که يه کم به زردي مي زد... يه تفاوت ديگه با برادرش! البته خيلي خوب يادم بود که دندون هاي رادمان هم روکش بود...
بارمان گفت:
آهان! اون وقت به خاطر سابقه ي همکاريت با گروه مي انداختنت زندان.
رادمان پوشه رو روي تخت انداخت. شونه بالا انداخت و گفت:
من که نمي دونستم دارم بار کي کار مي کنم. فوقش برام يه چند سال حبس مي بريدند. مي تونستم وثيقه بذارم و بيام بيرون.
خنده ي بارمان شديدتر شد. گفت:
آره! بابا حتما برات وثيقه مي ذاشت!
رادمان يه دفعه عصباني شد و داد زد:
دليل اين که اين کار و نکردم اين بود که مي ترسيدم تو رو اعدام کنند.
آثار خنده از صورت تيره و شيطون بارمان محو شد. برق شيطون چشماش خاموش شد. هيچي نگفت... به رادمان زل زد. رادمان دستي به صورتش کشيد و نفسي عميق کشيد تا به خودش مسلط بشه. بارمان سرش و پايين انداخت. خيلي آروم به سمت در اتاقش رفت. با سر بهم اشاره کرد که خارج بشم. از جام بلند شدم. همين که به سمت در رفتم چشمم به سطل آشغالي که پايين تخت بود افتاد. توي سطل دلايل پرخاش هاي بارمان و آبريزش بيني هاي گاه به گاهش چشمک مي زد... سطل پر از سرنگ بود. تو دلم گفتم:
چي مصرف مي کنه؟
حدس مي زدم که معتاد باشه. يه جورايي با همون نگاه اول مطمئن شده بودم که يه چيزي مصرف مي کنه. يادم اومد که روز قبل دانيال تهديد کرده بود که اونو به تخت مي بنده و مجبورش مي کنه که ترک کنه.
از اتاق بيرون اومدم. بارمان بهم اشاره کرد که وارد يکي از اتاق ها بشم. همون اتاقي بود که ميز و صندلي داشت و چند مدل کامپيوتر صبح تا شب توش کار مي کردند. وارد اتاق شدم. نگاهي به اطراف کردم. يه ميز گرد بزرگ با هشت تا صندلي وسط اتاق بود. پشت ميز گرد يه ميز کامپيوتر عريض قهوه اي سوخته قرار داشت. چهار تا مانيتور روي ميز بود و يه تلويزيون ال سي دي هم به ديوار نصب شده بود. روي مانيتورها روکش کشيده بودند ولي صداي ضعيف فن يکي از کيس ها رو مي شنيدم. متوجه شدم که موقتا کارشون و به اين طريق پنهان کردند.
يه گوشه ي اتاق سه چهار تا صندلي سفيد پلاستيکي رو توي هم کرده بودند. ديوار اين اتاق برخلاف اتاق هاي ديگه کاغذ ديواري شده بود. يه گوشه ي ديوار چند تا تيکه ي روزنامه رو بريده بودند و کنار هم چسبونده بودند.
يه دختر قد کوتاه با موهاي فرفري مشکي توي اتاق بود. يه سري کاور لباس روي ميز پهن کرده بود و با چشم هايي منتظر به بارمان نگاه مي کرد که داشت با صندلي ها کلنجار مي رفت و مي خواست يکي از صندلي هاي پلاستيکي رو جدا کنه. بالاخره موفق شد. صندلي رو کنار من گذاشت و نشست. پا روي پا انداخت و با ژست خاصي دستش و روي پاهاش گذاشت. وقتي نگاه خيره ي منو ديد برگشت و يکي از همون لبخند هاي معروفش که باعث مي شد ابروي سمت راستش يه کم بالا بره تحويلم داد. دوباره چشماش شيطون شده بود... تنها پسري بود که با يه نگاه و با يه لبخند مي تونست ضربان قلبم و بالا ببره... حالا اين به خاطر چي بود و نمي دونم... اسمش و پيش خودم وسوسه گذاشته بودم... جدا هم شبيه يه وسوسه مي موند... با اون ابروي شکسته و مدل موهاي عجيبش...
بي اختيار يه کم ازش فاصله گرفتم. زيرچشمي نگاهش کردم. لبخندش به پوزخند تبديل شد.
رادمان وارد اتاق شد. نگاهي به دور و بر اتاق کرد. نگاهي بي تفاوتي به من که دست به سينه و بلاتکليف ايستاده بودم کرد. منم زياد بهش محل نمي دادم. هنوز به خاطر حرف هاش دلخور بودم.
romangram.com | @romangram_com