#آن_نیمه_دیگر_پارت_121

نتونستم جلوي خنده م و بگيرم و آهسته خنديدم. دختر به ما توجهي نکرد. لباس هاي مختلف و جلوي رادمان مي گرفت و اظهارنظر مي کرد. رادمان هم که به هرجايي نگاه مي کرد جز صورت دختره که داشت خودش و مي کشت. دختر با دست توي بازوي رادمان مي زد و مي گفت و خودشم مي خنديد. با لبخند نگاهشون مي کردم. رادمان هرچيزي که بود هيز نبود. ديده بودم که خيلي از دخترها براي يه نگاهش خودشون و مي کشتند ولي هيچ وقت چشم چروني نمي کرد و به هيچ کس هم محل نمي داد... برخلاف برادر هيزش که با نگاهش آدم و مي خورد...

دختر يه شلوار جين مشکي برداشت که بارمان گفت:

من ازش خوشم نمي ياد.

دختر اخمي کرد و گفت:

قرار نيست تو خوشت بياد که...

بارمان با بداخلاقي گفت:

ساکت! اين قدرم قر و قميش براي داداشم نيا... مي دوني که عصباني بشم چطوري قاطي مي کنم!

دختر پشت چشمي نازک کرد و چيزي نگفت. خوشبختانه دست از سر رادمان برداشت ولي هنوزم با اشتياق نگاهش مي کرد و هر چند لحظه يه بار يه نگاه پر از نفرت هم به صورت بارمان مي انداخت.

رادمان رو به بارمان کرد و گفت:

بيشتر اين لباس ها سايز من نيست.

بارمان با بي خيالي دستي توي هوا تکون داد و گفت:

مهم نيست... فقط يکيش و بردار که دهن دانيال بسته شه.

رادمان بعد از مکثي طولاني يه شلوار جين و يه تي شرت آستين بلند سرمه اي برداشت. با نارضايتي نگاهي به کت هاي مشکي اسپرت کرد. بارمان گفت:

نظر تو چيه؟

به لباس هاي توي کاور نگاه مي کردم. اکثرا مارک دار و خوش دوخت بودند ولي انگار رادمان مشکل پسند بود. همچين به بينيش چين انداخته بود انگار داشت به لباس بچه گداها نگاه مي کرد. يه دفعه بارمان با صداي بلند گفت:

اوي!

سرم و به سمتش چرخوندم و با تعجب گفتم:

با مني؟

بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:

کجايي؟ پيش دوست پسر خلاف کار و تازه به دوران رسيده ت؟

ديگه داشت حرصم و در مي اورد. بارمان ادامه داد:

اين دختري که رادمان قراره ببينتش هم سن و ساله تو اِ. به نظرت اين شکلي خوبه؟ به نظر من که دخترهاي هم سن و سال تو بيشتر از پسرهاي فشن خوششون مي ياد. الان به نظرت رادمان به اندازه ي کافي جذاب هست؟

romangram.com | @romangram_com