#آن_نیمه_دیگر_پارت_108


هميشه بهش مي گفتم چشم و گوشش و باز کنه... آخرشم خودش و توي دردسر انداخت... آخرشم با ماشين به يکي زد و کشتش...

اصلا نمي خواستم تصور بکنم که مامان توي چه حاليه... اصلا نمي تونستم بهش فکر بکنم... مرتب تصاويري از صورت خيس از اشکش جلوي چشمم مي اومد... بهش فکر که مي کردم گريه م مي گرفت. ياد معين افتادم... حتما عذاب وجدان گرفته بود که روز آخر جلوم و نگرفته بود و همراهيم نکرده بود... بابا راست مي گفت... من آخرشم با اين رانندگيم يکي و به کشتن داده بودم...

رويا با تعجب گفت:

چته؟

سرم و پايين انداختم. رويا جلوي پام نشست و گفت:

چرا اين طوري مي کني با خودت؟ بابا برو بهشون بگو قبوله و تمومش کن... فقط مي خوان ماهي يکي دوبار رئيس و اين طرف و اون طرف ببري... همين...

يه لحظه خونم به جوش اومد و گفتم:

همين؟ براي همين پاپوش قتل برام درست کرديد؟

رويا آهسته گفت:

مي خواستن مجبورت کنند که باهاشون همکاري کني... مي خواستن از اين کار به عنوان يه اهرم فشار استفاده کنند... برات نقطه ضعف ساختن...

پوزخندي زدم و گفتم:

و بايد قبول کنم که بفهمن خودمم اينو نقطه ي ضعفمم مي دونم؟

رويا سري تکون داد و گفت:

اين وسط چيزي گير تو نمي ياد... تو از بين مي ري و اينا يکي ديگه رو پيدا مي کنند.

آهسته گفتم:

تو رو خدا ببين کي داره اين حرفا رو مي زنه؟ کسي که جزو خودشونه...

در همين موقع در باز شد... وقتي ديدم بارمان وارد شد فهميدم که ديگه بايد از اتاق بيرون برم... بايد مي ديدم که چي کارم دارند. رويا بلند شد و ايستاد. من شالم و جلو کشيدم و موهام و تو دادم... بارمان به رويا گفت:

بيرون!

رويا بدون هيچ حرفي بيرون رفت... بارمان دستش و توي جيبش کرد... سرم پايين بود... داشتم با ريشه هاي شالم ور مي رفتم... قلبم محکم توي سينه مي زد... براي چي اين قدر ترسيده بودم؟... چرا اين قدر مضطرب بودم؟ چرا يه کم براي قوي بودن تلاش نمي کردم؟

سرم و بلند کردم... صورت بارمان و توي يه سانتي متري صورتم ديدم... جا خوردم و سريع سرم و عقب کشيدم که از پشت به ديوار خورد... آهسته آخي گفتم و خودم و جمع و جور کردم.

بارمان با آهسته ترين صداي ممکن گفت:


romangram.com | @romangram_com