#آن_نیمه_دیگر_پارت_109
شماره ي رادمان و داشتي؟ مي گفت که داشتي...
چيزي نگفتم... دوست نداشتم حتي يه کلمه باهاش حرف بزنم... مردک خلاف کار! با اون ابروي شکسته ش!
بارمان با همون صداي آهسته گفت:
به همه بگو که رادمان بهت خبر داد که براش پاپوش قتل درست کردند... ترسيدي و خواستي بري به بابات خبر بدي. دليل اين که سوار ماشين شدي اين بود که سايه آدرس خونه ت و مي دونست. مي ترسيدي که تو رو هم بيهوش کنند... فهميدي؟ همين و به همه بگو... به همه! حتي به رويا...
آهسته گفتم:
چرا؟
بارمان پوفي کرد و گفت:
شايد خدا تو رو بيشتر از من دوست داشت... همه ي درها رو روي خودت نبند...
راست ايستاد... با سر اشاره اي به سالن کرد و گفت:
بيا کارت دارن...
از جام بلند شدم. ناخودآگاه دستم به شالم رفت و مرتبش کردم... دستام و مشت کردم. دنبال بارمان از اتاق خارج شدم...سرم و پايين انداختم و دنبالش راه افتادم. نفسم و آهسته فوت کردم... سعي کردم خونسرديم و حفظ کنم. ضربان قلبم هر لحظه بالاتر مي رفت. بارمان که ايستاد منم ايستادم... انگار سرم سنگين شده بود... نمي تونستم بالا بگيرمش... يه صدايي توي سرم گفت:
قوي باش... اوني که بهش احتياج دارن تويي... ضعف نشون نده.
نفس عميقي کشيدم و سرم و بلند کردم... چشمم به مردي افتاد که بين دو تا آدم چهار شونه و قوي هيکل نشسته بود. کت شلوار نوک مدادي پوشيده بود... با چنان ژستي روي صندلي پلاستيکي نشسته بود انگار روي تخت پادشاهي نشسته... توي صورتش دقيق شدم... چه قدر آشنا بود...
يه دفعه قلبم توي سينه فرو ريخت... نفسم توي سينه م حبس شد... صداي آشناش و شنيدم:
ترلان...
با صداي گرفته اي گفتم:
دانيال...
دستم و بيشتر مشت کردم... اينجا چي کار مي کرد؟ قلبم توي دهنم بود. يه نگاه به دور و برم کردم... بارمان با دقت به دانيال زل زده بود... رادمان يه گوشه ايستاده بود... صورتش خستگي و فرياد مي زد... اخم کرده بود و سرش و تا جايي که مي تونست پايين انداخته بود...
بي اختيار يه کم به سمت رادمان رفتم و بهش نزديک شدم. دانيال با همون نگاه تيزش دنبالم کرد و گفت:
اون پسره خودش الان آخر آدم بدبخته... فکر نکن مي تونه برات کاري بکنه.
ولي من کنار رادمان احساس امنيت بيشتري مي کردم... حداقل مي دونستم تنها کسيه که توي اون جمع مثل خودم مي مونه... هرچند که بر خلاف برادرش اصلا جذبه نداشت ولي به هرحال مرد بود...
romangram.com | @romangram_com