#آن_نیمه_دیگر_پارت_107

باور کن بلايي سرت مي يارن که مرغ هاي آسمون به حالت زار بزنند.

سرم و توي بالش فرو کردم و گفتم:

همين الانشم دارن زار مي زنند... دوستم و کشتيد... انداختيد گردن من... همه ش توي اين فکرم که بابا و سامان بايد چي کار کنند.

ياد پنهون کاريم افتادم... سريع اصلاحش کردم و گفتم:

از همه بدتر مامان...

حتي توي اون موقعيت هم به فکرش بودم... بارمان ول کن نبود:

از خودت پرسيدي من از کجا شروع کردم... چرا به اين روز افتادم؟

چشمام و روي هم گذاشتم و گفتم:

جواب من منفيه بارمان...

بارمان پوفي کرد و ناسزايي بهم داد. چشمام و روي هم فشار دادم... خيلي زود راهي برزخ بين خواب و بيداري شدم... از يه طرف نگراني ها دنيا رو داشتم... بارمان... ترلان... مرگ شهرام... مرگ سايه... تهديدي غريب الوقوع... آينده اي مبهم... و از طرف ديگه کاب*و*س هام... مادري که با لباس سفيد زير دستگاه شک مي لرزيد و ناله مي کرد... پسري که در دنيايي سياه، با رگه هاي قرمز و آبي که با دو دست توي سرش مي زد...





چشمام و باز کردم. گردنم خشک شده بود و کمرم درد گرفته بود. همون طور نشسته خوابم برده بود. آهسته خودم و تکون دادم... صداي قار و قور شکمم بلند شده بود؟ آخه چرا اين قدر در مقابل گرسنگي ضعيف بودم؟

چشمام و ماليدم... يهو همه چيز يادم افتاد... وا رفتم و دوباره تکيه م و به ديوار دادم... از ديشب اون قدر براي زني که کشته بودم گريه کرده بودم که چشمام باز نمي شد....

ياد بارمان افتادم... صد در صد برادر رادمان بود... از حرف هاي ديشبش ترسيده بودم. از خودش زياد حساب نمي بردم... از حرفاش مي ترسيدم... يادم افتاد که چه قدر باهام صميمي مي شد... خوشم نمي اومد که بهم دست مي زد.

پوفي کردم... يعني بابا به رضا زنگ زده بود؟ تنها اميدم بابام بود... يعني اونا مي دونستند که بابام قاضيه؟

دستي به صورتم کشيدم... بايد چي کار مي کردم؟ اصلا کاري هم بود که از دستم بر بياد؟ روي زمين دراز کشيدم... سرم درد مي کرد... دوست داشتم از درد و بدبختي همون جا بميرم. در باز شد و اون زني که خودش و بهم رويا معرفي کرده بود وارد اتاق شد. دستش و توي جيب سوئي شرتش کرد و گفت:

خوب شد اومدي... يه سري اومدن که ببيننت.

يه دفعه از جا پريدم... نکنه همونايي باشند که بارمان حرفشون و زده بود؟ راست سر جام نشستم. رويا به چشم هاي من که از تعجب گشاد شده بود زل زد و گفت:

بهشون بگو که راضي شدي... همه مثل بارمان بي خيال نيستنا!

واقعا دوست نداشتم باهاشون همکاري کنم... يه عمر توي خونه ي پدري زندگي کرده بودم که با تمام قدرتش با اين چيزها مبارزه کرده بود... کسي که عمرش و براي اين مبارزه گذاشته بود... حالا چطور مي تونستم با کسايي همکاري کنم که يه عمر بدشون و شنيده بودم؟ يعني واقعا من آدمي بودم که حاضر بشم به معتاد کردن مردم کمک کنم؟ اگه به خاطر جون خودم باهاشون همکاري مي کردم مي تونستم بقيه ي عمرم و با عذاب وجدان بگذرونم؟ يا مي شدم يکي مثل بارمان؟... همون طور بي خيال و خونسرد... کي مي دونست؟ شايد اونم يه روز مثل رادمان بود...

دوست نداشتم خودم و گم کنم... بي هدف و انگيزه بودم ولي براي خلاف بي انگيزه تر... اين طور بار نيومده بودم که خيلي ساده زير بار برم... ياد گرفته بودم مقاومت کنم... دوست نداشتم از اون دخترهايي باشم که با يه باد به اين طرف و اون طرف کشيده مي شن... دوست داشتم مثل حرفي که ديشب به بارمان زده بودم قوي باشم و حاضر بشم بميرم ولي همکاري نکنم... ولي حرف بارمان توي گوشم بود... يادم افتاد که چه جوري مسخره م کرده بود... راست مي گفت... حرفام شعار بود... اون گوشه افتاده بودم و داشتم از گرسنگي به خودم مي پيچيدم... از درد کمر و گردنم کلافه شده بودم... چطور ادعا مي کردم که حاضرم مرگ و بپذيرم ولي همکاري نکنم؟ اگه واقعا سراغ خانواده م مي رفتند چي؟ دوست نداشتم توي دردسر بندازمشون... نگرانشون بودم... مي دونستم دل توي دلشون نيست... مي تونستم تصور بکنم که بابا توي دلش مي گه:

romangram.com | @romangram_com