#آن_نیمه_دیگر_پارت_106
تو اين مورد تو موقعيت بدتري نسبت به رادمان داري. خانوما بيشتر از آقايون توي اين قضيه ضربه مي خورن... بعد از اون پاي کسايي که دوستشون داريد وسط مي ياد... به احتمال زياد از رضا شروع مي کنند... چون با يه تير دو نشون مي تونند بزنند... بعد مي رن سراغ خانواده هاتون... و بعد اگه راضي نشديد...
انگشت اشاره و انگشت وسطش و بهم چسبوند و با دستش شکل يه اسلحه رو درست کرد. اونو کنار شقيقه ش گذاشت و با دهنش صداي شليک گلوله رو در اورد... دستش و پايين انداخت و ادامه داد:
ما ادامه مي ديم... پيش مي ريم... ولي سهم شما مردنه... از من گفتن!
شونه بالا انداخت. به سمت در رفت. قبل از اين که در و باز کنه گفت:
ترلان لطف کرد و جلوي دوجين آدم ضايع بازي در اورد و اسم رادمان و اورد. مطمئن باشيد به گوش بالايي ها مي رسه... به نفع هممون بود که اين موضوع درز پيدا نمي کرد.
در و باز کرد. بهم اشاره کرد که از اتاق خارج بشم. نگاهي به ترلان کردم... هر دو ناراحت و مضطرب بوديم... هر دو تصميم داشتيم مقاومت کنيم... و هر دو مي دونستيم که مقاومتون يه مرزي داره... يه حدي داره... از شکسته شدن اون مرز مي ترسيديم...
دنبال بارمان رفتم. بارمان بالشش و داد که روي زمين بندازم و استراحت کنم. سرم و روي بالش گذاشتم. بارمان روي تخت دراز کشيد و آهسته گفت:
فردا وقتي اينا اومدن در مورد رضا راستش و بگو... خودشون تقريبا ته و توي قضيه رو در اوردن. بي خودي براشون خالي نبند...
منم به تقليد از اون صدام و پايين اوردم و گفتم:
مشکلي براي رضا پيش نمي ياد؟
بارمان ساعد دستش و روي پيشونيش گذاشت و گفت:
فعلا نه...
نفس راحتي کشيدم... حداقل اون در امان بود... بارمان آهسته گفت:
فردا به اينا بگو که راضي شدي.
آهسته گفتم:
که يه دختر چهارده ساله رو گروگان بگيرم؟
بارمان به سمتم چرخيد و گفت:
تو فقط بايد بکشونيش به سمت اون جايي که مد نظرمونه. بعد چند روز دختره رو آزاد مي کنند.
پوزخندي زدم و گفتم:
اون وقت تنها چيزي که دختره يادش مي ياد قيافه ي منه... مجبور مي شم تا ابد براشون کار کنم. اين يه شروعيه که بازگشت نداره... مگه فقط همين مورده؟
بارمان گفت:
romangram.com | @romangram_com