#آلاگل_پارت_423

چشمامو بستم و با نوازش هاش خوابم برد..

نگاهم با تعجب بين مهراد و استاد فتحي رد و بدل ميشد!باورم نميشد فتحي،رفيق شفيق مهراد باشه..!!جدا از رفتار گرم و صميميش،تو دانشگاه اصلا لبخند هم نميزد!!مهراد دست انداخت دور گردنم و گفت

_خانومم باورش نميشه استاد گنداخلاقش از اين اخلاقاهم داشته باشه!!

با اين حرفش هرسه خنديديم و از دانشگاه خارج شديم..

غير از ماسه تا،مهراد،سپيدار و سابين روهم واسه ناهار امروز دعوت کرده بود...به قصد دورهمي و آشنايي بيشتر .

کلا اين هفته رو کنار مهراد خوابيدم..آرامش داشتم ...عادت کرده بودم ..بدون اون خوابم نميبرد!

به جرات ميتونم بگم اين هفته بهترين روزاي زندگيم بوده تا الان ..!هر روزش رو با مهراد به گردش رفتيم و کلي خوش بوديم . .

مهراد با خانواده ها صحبت کرده بود آخرماه ديگه تو ايران عروسي ميگيريم.

احساس ميکردم دوران تنهايي و دل خستگيم تموم شده...اما يکم دلشوره و استرس داشتم...نميدونستم چرا؟!مهراد ميگفت بخاطر عروسيمونه ..الکي استرس دارم و سعي ميکرد آرومم کنه ...

چشماموبازکردم.مهراد رو جلوي آينه ديدم ...امشب پرواز داشتيم.اخم کردم و گفتم

_مهراد؟؟کجا ميري!!؟؟؟

برگشت و حين بستن دکمه هاي پيراهنش گفت

_صبحت بخير گلم...يه سرميرم شرکت يه کارفوري پيش اومده ولي قول ميدم دوسه ساعت ديگه بيام...

romangram.com | @romangram_com