#آلاگل_پارت_402


تکون خورد...سريع دستشو رها کردم و به صندلي تکيه دادم ..

خداکنه بيداربشه!!تو همين مدت کم هم دلم واسه اون نگاهاي خاصش تنگ شده...!

آهسته و با ترس چشماشو بازکرد و دوباره بست..دوباره اينکارو کرد تا چشمش به نور عادت کنه..کاش چراغو خاموش ميکردم.

يکم به اطرافش نگاه کرد و درآخر نگاهش روي من ثابت موند.سريع نگاه از چشماي مجذوبش گرفتم و از جام بلندشدم...فعلا غرور لعنتي بهم دستورميداد چيکارکنم و نکنم!؟!؟!

قدم برداشتم بسمت در تا به فرشاد بگم بياد...

"آلاگل":

هنوزم حالت تهوع داشتم...با نگاه به اطراف و سرم تو دستم فهميدم تو بيمارستانم.بازم بيهوش شدم؟!؟!

مهراد ..کجا ميره؟!؟!

خواستم صداش کنم که همون چندقدم رو که رفته بود ايستاد و برگشت..با اخم محوي گفت

_بهتري!؟

_آره..يکم حالت تهوع دارم..

سري تکون داد و از اتاق خارج شد..


romangram.com | @romangram_com