#آلاگل_پارت_401

_آهان..خوب چي فهميدي!؟!؟چيکار به آلاگل داره؟

_هيچي بابا..اصلا نه کاري به آلاگل داره و نه علاقه اي...اون دختره که دانشجوي خودمم هست رو ميخواد...دوست آلاگل..سپيدار

_آهـــــان دختر رضا ست...

_اِاِاِ ..خوب ..حالا چيکارکنيم؟!

_هيچي بيخيال ديگه..مرسي که حواسش بهت بود.از اين به بعد خودم همه جوره مراقبش هستم.

_باشه..وظيفه بود !!نميخواي بري خونه؟فرشاد که هست...

_نه ..مشکلي نيست ..اينجوري خيالم راحت تره..تو برو.مرسي بابت زحماتت...

_اوکي هرجور راحتي..قربانت!!!مراقب خودت باش رفيق عاشق...

پوزخندي زدم و به رفتن فرهاد نگاه کردم.

آهسته بسمت اتاق آلاگل قدم برداشتم...نه خسته بود نه خوابم ميومد...

رو همون صندلي نشستم...نميتونستم نگاه ازش بردارم...قلبم محکم تر از هميشه ميزد...

اگه اين دخترو از دست بدم...واي که حتي فکرشم عذابم ميده...! آلاگل براي منه....

نرم و آروم رو دستشو بوسيدم..!!!اين دختر مثل آهنربا بود..آهنربايي که غرورم اونو دفع ميکنه و قلبم جــذب ..!!!

romangram.com | @romangram_com