#آلاگل_پارت_403
معدم هنوز يه کوچولو درد ميکرد.اما خودمو زدم به بيخيالي...
چند دقيقه بعد مهراد،همراه يه مرد سفيد پوش وارد شد..بهش ميخورد چندسالي از مهراد بزرگتر باشه..
ته چهره اش خيلي برم آشنا بود...حس ميکردم يا خودشو يه جا ديدم يا يکي شبيه اين بوده..!!
_به به ..سلــام!!چه عجب بيدارشدي...
زمزمه وار گفتم _سلام...
_خوب بگو ببينم حالت چطوره الان؟؟
_يکم حالت تهوع و ..درد معده!
مهراد منتظر به دکترنگاه ميکرد ...سرم رو از دستم خارج کرد و با مهربوني گفت
_خب اينا که طبيعيه ...حالت تهوعت واسه اين سرم هستش..راستي يه سوال؟!!؟
_چي؟!!؟
مهراد چند قدم اومد جلوتر ..احساس کردم ميخواد چيزي بگه که زودتر گفت
_تو خانوادتون کسي هست بيماري قلبي داشته باشه؟!مثلا تپش يا ضربان قلبش کم بشه ؟!؟؟
بدون فکر گفتم
romangram.com | @romangram_com