#آلاگل_پارت_399

_خوب شمادوتاهم بچه ايد...بحثِ همون ازدواجه ديگه ..؟؟

فرشاد_اينو بايد به برادر گرامي بگي..آره بابا...ماها که زبونمون مو درآورد از بس بهش گفتيم ازدواج کن و گوش نداد...يکي نيست بهش بگه داري پيرميشي...

تک خنده اي کردم و گفتم

_تو حرص نخور دکترجوون...يه بار سرش به سنگ ميخوره ازدواج ميکنه ..صبرکن!راستي دخترکوچولوت چطوره؟؟

لبخندي زد و گفت

_خوبه...خيلي شيطوون شده!!

لبخندي زدم و ازجام بلندشدم.

_من ميرم بيرون ..اگه فرهاد دير کرد ميرم پيش آلاگل ...تو نميري خونه؟!

_نه هستم تا صبح..

_مرسي رفيق...بخاطرمن از خواب و استراحتت زدي...

_اين چه حرفيه...وظيفمه.

از اتاقش خارج شدم و از لاي در به آلاگل نگاه کردم...هنوز خواب بود..

نفس عميقي کشيدم و رفتم بيرون.يکم گذشت تا فرهاد اومد.رفيقي که واسم کمتر از برادر نبود!شخصيت الانش با توي دانشگاه کلي فرق داشت ..اونجا اُبــهـت استادي داشت.استاد فرهاد فتحي..و اينجا از من هم خاکي تربود!!استادِ آلاگل ...نميدونست استادي که انقدر مشکوکه رفيق منه..!

romangram.com | @romangram_com