#آلاگل_پارت_389
با ريشه هاي شالم بازي ميکردم و به همه چيز فکر ميکردم...
به روز اولي که ديدمش...قيافه ي جذابش...
اگه عاشق يکي ديگست چرا بامن مهربوني ميکنه؟؟؟؟؟چـــــرا؟؟
اصلا چرا از همون اول با عشقش ازدواج نکرد که الان من بمونم يه دل عاشق ؟؟؟؟؟؟؟؟
چــــــــرا خدا؟؟؟!! ...
نفس کم آورده بودم...دستي رو پيشونيم کشيدم...
معدم عجيب هم ميسوخت هم درد ميکرد...احساس ميکردم الانه که تمام محتويات معدم رو بالا بيارم...
سرمو بلند کردم که مهراد رو پشت پنجره ديدم ..تکون خورد ...ديگه ديرشده بود بخواد بره کنار تا من نبينمش!!!
از درد معده لبمو دندون گرفتم و خم شدم...اميدوارم هيچوقت نفهمي که چقدر دوستت دارم مهراد !!!
هق هقم تمومي نداشت..دوباره همه چيز يادم ميومد و از سر ..گريه و زاري!!
خيلي زود ميرم...ديگه نميمونم...ميرم تا مهراد راحت زندگي کنه!تمام اين احساسات و جريانات هم همين جا خاک ميشه ..
حالا بخاطر همه چي گريه ميکردم ...
درد معده،عشقم..درد قلبم..تنهاييم...!بازم شکست!!
romangram.com | @romangram_com