#آلاگل_پارت_390
صدا زدن اسمم توسط مهراد توجهم رو جلب کرد..به زور سرمو گرفتم بالا..چندقدميم بود...
با اون چشماي اشکي تار مي ديدمش...
_چيشده آلاگل؟؟؟ ببينمت ...
خواست دستشو بذاره رو صورتم که سرمو کشيدم عقب و بريده بريده گفتم
_ وِ..ولم .. کن... بِ ...به من...دَســ .. ت نزن ..
نگران بود و من اينو خوب ميفهميدم...چه خوب بود يکي با کوچکترين حرکتت نگرانت بشه ...اما نه...مهراد سهم من نيست...از الان بايد به چشم يه غريبه بهش نگاه کنم...
جلو پام دوزانو زد و گفت
_آخه چت شد يه دفعه؟؟تو که خوب بودي دختر..!ببينمت آلاگل...نکنه دلت تنگ شده؟؟؟آره؟عکسارو ديدي؟؟؟
نگاه غميگنمو دوختم تو چشماش...عمه هما بهم ميگفت هروقت انقدر غمگين زل ميزني تو چشماي کسي، با نگاهت طرف رو ميسوزوني ..انقدر غم چشمات زياد ميشه!!!
نميخواستم مهراد رو بسوزونم ..نه..دوستش داشتم ميخواستم يه دل سير نگاهش کنم ..اما چيکارميکردم که نگاهم انقدر غمگين بود؟؟؟دلم همه غمشو ريخته بود تو چشمام...
يه دفعه احساس کردم هرچي تو معدمه اومد بالا...دستمو گرفتم جلو دهنم و رفتم کنار باغچه...
عُـــق ميزدم اما چيزي بالا نميومد...معدم داشت از جا کنده ميشد...
romangram.com | @romangram_com