#آلاگل_پارت_322
_هنوز تصميم نگرفتيد که تا چه مدت اينجا بمونيد؟؟
منتظر به مهراد نگاه کردم تا از جانب من هم جواب قانع کننده اي بده...
_راستش فعلا کارا خوب پيش ميره خداروشکر با سرمايه و کمکي که شمابهم کردين موفق شدم ..و اينکه..آلاگل تصميم گرفته درسش رو اينجا ادامه بده.فکر نميکنم به اين زودي برگرديم...
پدرجون متفکر گفت
_خوبه ...خوبه باباجان.موفق باشين هردوتون و ..کنارهم!!
تشکر کرديم ..شام رو کنارهم خورديم ...پدرجون رفت زودتر بخوابه منو مهراد همچنان پاي تي وي نشسته بوديم...حالا هردومون هم خودمونو سرگرم فيلم نشون مي داديم...
خوابم گرفته بود عـجـيــب !!!
بلندشدم و آروم قدم برداشتم...
مهراد آروم اسمو صدازد ...
خواستم برگردم به سمتش که از بدبختيييي انگشت کوچيه پامو زدم تو پايه ميز....دادم رفت هوااااا
پامو گرفتم تو دستم و لي لي کنون دور خودم چرخ ميزدم
_آيييييي پااااام....آخخخخ پااامممم ...
حالا اونقدرا هم که جو ميدادم درد نگرفته بودااا ولي حال ميداد ديدن قيافه ي نگران مهراد...
romangram.com | @romangram_com