#آلاگل_پارت_321
وقتي مهراد تماس رو قطع کرد پدرجون گفت
_مهراد بابا ...اگه تا فردا صبح حالت بهتر بود و تونستي همراه من بيا بريم شرکت___ من يه کار چند ساعته دارم اگرهم نتونستي اشکالي نداره خودم ميرم...فقط يه لطفي کن.
_باشه پدر باهاتون ميام...چه لطفي؟چيکارکنم؟
_واسه فرداشب من يه بليط بگير که برگردم.
با اين که ميخواستم پدرجون زودتر برگرده و اين بازي مسخره رو تموم کنيم،اما از رفتنش هم ناراحت ميشدم
_پدرجون؟؟چرا انقدر زود آخه؟؟حالا يه چند روز ديگه بمونين خوب...
_آلاگل راست ميگه ...يه چندروز بيشتربمونين ...ماهم که تنهاييم ..
لبخند مهربوني به هردومون زد و گفت
_شما لطف داريد به من...اما فعلا بيشتر از اين نميتونم بمونم.اونجا هم کارارو سپردم به معاونم بيش از اين نميشه.
_باشه پدر ..هرجور راحتين...
دستي گذاشت رو شونه مهراد و گفت
_خوب تو چيکار ميکني؟ ....و روبه من گفت
romangram.com | @romangram_com