#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_287

- وای عمه خیلی خوشگل شدی
خندید و گفت :
- خودت و ندیدی چقدر ناز شدی .
بعد هم با ماکان احوال پرسی کرد و حال پانیا جونم و پرسید که منم بهش اطمینان دادم حال خودم و پانیام عالیه .
همون جوری که داشتم با عمه حرف میزدم چشمم خورد به مریم جون و آقای نکویان ، خودمو و واسه این لحظه آماده کرده بودم ولی باز هم دست و پام و گم کردم .
دست ماکان و گرفتم و اون و متوجه مریم جون و آقای نکویان کردم . ماکان هم یه لبخند اطمینان بخشی بهم زد که باعث دلگرمیم شد .
عمه داشت با ماکان صحبت میکردم . از هر دوشون معذرت خواستم و رفتم سمت مریم جون .
مریم جون تا من و دید در حالی که لبخند رو لبش بود آروم اومد سمتم . دلم واسش تنگ شده بود . با محبت در آغوشم کشید و گفت :
- سلام عزیزم . خوبی ؟ نمیگی دل ما واست تنگ می شه دختر ؟ رفتی و دیگه هم از ما سراغی نگرفتی .
سرم پایین انداختم و گفتم :
- شرمنده ام مریم حون . به خاطر تمام دروغهایی که تو اون مدت بهتون گفتم . ولی باور کنید چاره ای نداشتم .
دستش و گذاشت زیر چونم و سرم و بالا گرفت و با محبت تو چشمام نگاه کرد و گفت :
میدونم عزیزم . بعد آروم یه دستی به شکمم کشید و گفت :- مهم اینه که الان احساس خوشبختی میکنی .
خندیدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم و از ته دل احساس آرامش کردم .
ماکان و آقای نکویان هم اومدن کنارمون . با کلی خجالت با آقای نکویان هم سلام علیک کردم و ماکان و معرفی کردم .
ماکان با شرمندگی گفت :
- من واقعا از شما معذرت میخوام که تو اون زمان هم نگرانتون کردم و هم باعث ناراحتیتون شدم .
آقای نکویان خندید و دستی رو شونه ماکان گذاشت و گفت :- عاشقیه و هزار تا در سر دیگه جون .

romangram.com | @romangram_com