#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_286

- حالا که سالمم. حالا که زنده موندم . هنوزم دوستم داری ؟
اشکام و پاک کردم و گفتم :
- عاشقتم دیونه
تا این و گفتم تمام صورتش خندید . اونقدر من و محکم گرفت تو ب*غ*لش که احساس کردم اون چند تا استخونی که تو بدنم سالم مونده بود هم خورد شد .
یه نگاه تو آینه به خودم کردم . بد نیست . راضیم از خودم . احساس میکردم بینیم یکم باد کرده ولی ماکان می گفت الکی حساس شدم . لباسم قشنگ بود . کلی گشته بودم تا چیزی که به درد من و این مجلس و بخوره پیدا کنم . یه لباس سبز ل*ج*نی از جنس حریر که تا زیر سینه تنگ بود و بعد گشاد می شد. موهام و یکم مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم .
ماکان منتظرم بیرون در وایستاده بود . از دیدن من چشماش برق زد و خندید . رسیدم بهش و همون جوری که دستم و دور بازوش حلقه میکردم پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم :
- چیه واسه خودت جک تعریف میکنی ؟
خندید و نوک بینیم و کشید و گفت :
- نه داشتم واسه داشتن همچین زن خوشگلی ذوق میکردم . خیلی بامزه شدی
یه نیشگون ریز از بازوش گرفتم و گفتم :
- خودت و مسخره کن .
خندید و گفت :
- به خدا دور و زمونه برعکس شده . تمام تنم و سیاه و کبود کردی از بس من و زدی و نیشگون گرفتی
خندیدم و با ناز گفتم :
- چیه ؟ اعتراضی داری ؟
خندید و سرش و به علامت تعظیم خم کرد و گفت :
- من غلط بکنم که اعتراضی داشته باشم
خندم گرفت . همون موقع عمه رو دیدم . محکم ب*غ*لش کردم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com