#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_288

ماکان با مهربونی دستش و انداخت دور شونه ام و با عشق تو چشمام نگاه کرد و گفت :
- کار من دیگه از عاشقی گذشته بود و به دیونه گی رسیده بود
همگی زدیم زیر خنده . مریم و جون آقای نکویان مارو تنها گذاشتن تا به مهمونهای دیگه برسن . همون موقع با صدای جیغ فرنوش پریدم بالا و دستم و روی قلبم گذاشتم :
- الان وقته اومدنه ؟تو باید الان بیای ؟
برگشتم عقب و فرنوش دیدم که تو لباس عروس فوق العاده شده بود . باورم نمی شد اینقدر ناز شده باشه . نا خود آگاه اشک تو چشمام جمع شد و گفتم :
- وای فرنوش خیلی ناز شدی . تبریک میگم عسلم .
فرنوش خندید و گفت : راست می گی الین ؟ مرسی
ماکان یه نگاه به پشت سر فرنوش انداخت و بلند گفت :
- حامین بیا این زنت و جمع کن . نزدیک بود زنه من و بکشتن بده با جیغ زدنش .
تازه اون موقع چشمم به حامین خورد که با اون کت شلوار مشکی خوشگل و بلیز و سفید و پاپیون مشکی مثل مانکهای اروپایی شده بود . ولی هنوز به پای ماکان من نمی رسیدم . اومد کنار فرنوش وایستاد و با مهربونی دست فرنوش و گرفت و گفت :
- زنت حقشه . الان وقت اومدن ؟
خندیدم و گفتم :
- اولا سلام . دوما تبریک میگم . خیلی خوشحالم از این که یکی پیدا شد بالاخره مارو از شر این فرنوش نجات داد .
فرنوش یه جیغ دیگه زد که باعث خنده همگیمون شد
- سوما با این وضعیت من باید ممنون باشید که همین الانم اومدم . نمی تونستید 2-3 ماه طاقت بیاری من از این وضعیت در بیام ؟ واسه عروسی تو من اینقدر باید گردو قلقلی باشم ؟
- اتفاقا خیلی بامزه شدی .
فرنوش خندید و گفت :
- پانیا خاله خوبه ؟

romangram.com | @romangram_com