#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_265
خودم و عقب کشید و به در ماشین چسبوندم .می ترسیدم گوشی رو ازم بگیره به ماکان نتونم بگم چی شده . اشکام و پاک کردم و همون جوری که زل زده بودم به هیربد و از ترس می لرزیدم با صدای لرزونی گفتم :
- هیربد منو دزدیه .
داد زد :
- چی داری میگی . کجایی الین ؟ چی شده ؟ اون خسرو ع*و*ض*ی پس کدوم گوریه ؟
همون موقع هیربد خم شد سمتم و گوشی و از دستم کشید بیرون و با پوزخند گفت:
- بسه دیگه . بذار منم یکم با پسر خالم حال و احوال کنم .
خدایا این دیونه کیه دیگه ؟ !!! داشتم از ترس میمردم . با خونسردی داشت به داد و بیداد ماکان گوش میکرد . بعد از چند لحظه آروم گفت :
- اه چقدر داد میزنی . خسته ام کردی . قطع میکنما
نمیدونم ماکان چی بهش گفت که جواب داد
- آفرین پسر خاله . حالا شد . نترس حالش خوبه . یعنی فعلا حالش خوبه . اونم به این بستگی داره که با من چه طور رفتار کنه .
دوباره صدای داد ماکان بلند شد .ولی من حرفاش و واضح نمیشنیدم .
منم از این طرف داد زدم .
- ماکان تو رو خدا من میترسم .
هیربد دستش و به علامت سکوت گذاشت رو لبش و به من اشاره کرد که ساکت باشم و گفت :
- اوه اوه ببین پسر خاله داری بی ادب میشیا . نترس کارم که باهاش تموم شد بر می گردونمش . تا اون موقع یکم دوریش و تحمل کن . زیاد سخت نیست . چند روز بیشتر نمیشه .
بعد با عصبانیت گفت :
- البته به پای چند سال دوریه من نمیرسه . این جوری تازه میفهمی که من چی کشیدم .
از ته دل داشتم دعا میکردم و خدا رو صدا میکردم که کمک کنه . این آدم تعادل روحی روانی نداشت . از حرکاتش معلوم بود .
romangram.com | @romangram_com