#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_264
گفتم شاید ماکان باشه . اس ام اس باز کردم . یه شماره ناشناس بود . متن پیام و که خوندم دست و پام از ترس یخ کرد .
- شال آبی خیلی بهت میاد . همرنگ چشمات . ماکان لیاقت داشتن این چشما رو نداره .
حدس زدنش کار سختی نبود . این پیام از طرف هیربد بود . یعنی این که همین دور و اطراف بود و داشت منو می دید .
دستام داشت از ترسو اضطراب میلرزید . با دلهره اطراف و نگاه کردم ولی چیز مشکوکی ندیدم .
موبایلم شروع کرد به زنگ زدن . با ترس به گوشیم نگاه کردم . همون شماره . داشتم با اضطراب به شماره نگاه میکردم . نمیدونستم جواب بدم یا نه . انقدر به شماره نگاه کردم و فکر کردم تا تلفن قطع شد . نا خود آگاه یه نفس عمیق کشیدم . دو طرف خیابون و نگاه کردم خبری نبود . به جز یه پسر جون کس دیگه ای تو خیابون نبود .
یه نگاه دیگه به لاستیک ماشین کردم و از حرصم با پا محکم کوبیدم بهش که بیشتر پای خودم درد گرفت .
اومدم برم دوباره خونه مان اینا و بگم زنگ بزنه به آژانس که با صدای ترمز یه ماشین با ترس به طرف خیابون چرخیدم . یه ماشیم camery مشکی که شیشه های دودی هم داشت جلوی پام وایستاد . یه حس دلشوره یکدفعه توی تنم نشست .
تا اومدم عکس العمل نشون بدم و برم سمت خونه ، همون پسر جونی که توی کوچه بود به سرعت دوید سمتم و قبل از این که بفهم چی شده بازوم و محکم گرفت و در ماشین و باز کرد و من و به شدت پرت کرد تو ماشین و در و هم بست . داشتم از ترس سکته میکردم . انقدر سریع اتفاق افتاد که حتی نتونستم جیغ بزنم .
تا خودم و جمع کردم و نشستم رو صندلی ، ماشین با به سرعت راه افتاد . اومدم در و باز کنم و خودم و پرت کنم بیرون که دیدم در قفله . واقعا چقدر احمق بودم . انتظار داشتم که در باز باشه . تمام این اتفاقها تو چند لحظه افتاد . تازه یاد راننده افتادم . برگشتم سمتش . از چیزی که دیدم احساس کردم خون تو رگام یخ زد .
- تو ...تو... به اینجا...هیربد از تو آینه نگام کرد و گفت :
- انتظارم و نداشتی ؟ فکر کردی چون ماکان فهمیده و واست مراقب گذاشته و مثل بچه ها پلیس خبر کرده دیگه دست من بهت نمیرسه .
بعد زد زیر خنده و گفت :
- اینقدر بچه نباش خانمی
کدفعه یاد گوشیم افتاد . فوری از جیب مانتوم بیرون آوردمش و شماره ماکان و گرفتم . هیربد هم از آینه ماشین با خونسردی داشت نگام می کرد . کارش واسم خیلی عجیب بود ولی الان وقت فکر کردن به اینو نداشتم . تا ماکان جواب داد قلبم اومد تو دهنم .انقدر اعصابم تحریک شده بود که هیچ کنترلی رو اشکام نداشتم . با صدای جانم گفتن ماکان فوری هل شدم و گفتم :
- ماکان تو رو خدا کمکم کن .
ماکان یکم مکث کرد . انگار شکه شد از حرفم . بعد از چند لحظه با نگرانی گفت :
- چی شده الین ؟ کجایی ؟
همون موقع هیربد ماشین وگوشه خیابون نگه داشت و دستشو زد پشت صندلی کناریش و برگشت عقب و زل زد به من .
romangram.com | @romangram_com