#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_266

یکم باز سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت :
- ول کن این حرفای قدیمی رو .
بعد با لبخند خاصی سر تا پای منو نگاه کرد که باعث شد ناخودآگاه دستم بره سمت شالم که افتاده بود دور گردنم و آروم بکشمش روی سرم. وقتی این حرکتم و دید یه پوزخند زد و گفت :
- راستی میدونی سلیقه خیلی خوبی داری ؟خوب تیکه ای رو پیدا کردی . نمیدونی الان که داره از ترس میلرزه چقدر خوردنی شده . دلم میخواد درسته قورتش بدم .
ک*ث*ا*ف*ت بیشعور . خیلی پست بود . یه لحظه یادم رفت که چقدر ازش می ترسم و عصبی داد زدم :
- خفه شو ع*و*ض*ی
تمام بدنم داشت از نگاه هیز و دریده اش می لرزید .
از اون طرفم فقط صدای داد زدن ماکان می اومد . ولی اون ع*و*ض*ی بیشعور داشت با خونسردی تمام منو نگاه می کرد و به حرفای ماکان لبخند میزد.
بعد از چند لحظه با گفت :
- دیگه داری خیلی بی ادب می شی . منم وقت ندارم به حرفات گوش کنم . الان کارای مهمتری دارم . تو هم بهتره بری به کارات برسی چون من حالا حالا ها با این خانم خوشگله کار دارم .
احساس میکرد عرق سرد داره از مهره های کمر پایین می ره . این ع*و*ض*ی چه فکری تو سرش بود ؟
گوشی رو قطع کرد ، بعد هم خاموشش کرد و انداخت رو صندلی کناری و با لبخند زل زد بهم .
از نوع نگاه کردنش عصبی شدم و داد زدم :
- چیه اینجوری نگاه میکنی ؟ ولم کن بزار برم
- کجا بزارم بری؟ حالا در خدمتیم . میدونی چیه ؟ من عاشق دخترای چشم آبیم .
قلبم داشت با بیشترین سرعت ممکن میزد . این میخواست یه بلایی سرم بیاره . خدایا خودت کمکم کن . چیکار باید بکنم الان ؟ با صدایی که از ترس می لرزید گفتم :
- ماکان پیدات میکنه ع*و*ض*ی . پدرت و در میاره
خندید و گفت :

romangram.com | @romangram_com