#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_237

- من حاضرم کمکت کنم تا ازش طلاق بگیری .
دیگه داشت زیاده روی میکرد .
با عصبانیت گفتم :
- هیچ معلوم هست چی داری میگی ؟ من نمیخوام از ماکان طلاق بگیرم . به تو هم هیچ ربطی نداره که تو این موضوع دخالت میکنی .
با صدای آرومی گفت :
- تو که به اون علاقه ای نداری . من کمکت می کنم از شرش خلاص بشی بدون هیچ دردسری ، ولی ...
انگار شک داشت بگه یا نه . میخواستم جواب حرف قبلیش و بدم که با حرفش بعدیش دهنم باز موند .
- بعد ماکان بیا و زن من بشو .
مات موندم . نفسم واسه یه لحظه بند اومد . چقدر این بشر پرو بود . راجع به من واقعا چی فکر کرده بود ؟ احساس کردم یکدفعه خون هجوم آورد به صورتم . به نفس نفس افتادم و با عصبانیت داد زدم :
- خفه شو . ع*و*ض*ی احمق
بعد هم گوشی رو قطع کردم و از پریز هم کشیدم و همون جا پایین تلفن نشستم رو زمین و زانوهام و ب*غ*ل کردم و زدم زیر گریه . از ته دل گریه میکردم .
چقدر این دوتا پسر خاله شبیه هم بودن . هر دوتاشون خودخواه و از خود راضی . انگار من عروسک خیمه شب بازی بودم که هر کدوم هر جور که دلشون میخواد منو بچرخونن . تا یاد حرفش می افتادم ، آتیش میگرفتم . بیشعور چه جوری جرات کرد به من بگه بیا زن من بشو .
یاد تانیا که افتادم گریه ام شدید تر شد . خدایا یعنی این تانیا کی بود ؟پس چرا ماکان گفت که نمیشناسش .کلی فکر و سوال تو مغزم بود که واسه هیچ کدومشون جوابی نداشتم . انقدر گریه کردم که دیگه اشکم خشک شد و از زور سر درد چشمام داشت بسته میشد .
نمیدونم چه مدت اونجا نشسته بودم و به یه گوشه زل زده بودم و تو فکر بودم که یکدفعه یه فکری اومد تو سرم
حالا که ماکان به من حرفی نمیزد باید خودم میفهمیدم که ماجرا چیه . با این فکر با بی حالی بلند شدم و رفتم تو اتاق کارش . شاید می تونستم یه مدرکی . یه عکسی یا یه نشونه ای از تانیا پیدا کنم .
کل کتاب خونه رو گشتم . حتی لای کتاب ها رو هم نگاه کردم . ولی چیزی پیدا نکردم . تمام کشو های کمد و هر جا که فکرش رو میکردم هم گشتم ولی خبری نبود .
تا که رسیدم به میز کارش ، یکی از کشو ها قفل بود . هر کاری که کردم باز نشد . وسایل رو میز رو گشتم . داخل یه ظرف سفالی کوچیک که روی میز بود یه چیزی صدا میداد . ظرف رو بر عکس کردم . دوتا کلید از توش افتاد بیرون . کلی خوشحال شدم .
یه کلید بزرگ و یه کلید کوچیک . کلید بزرگ و برداشتم و به قفل کشو امتحان کردم . وقتی چرخید انگار دنیا رو بهم دادن . یه نگاه به ساعت کردم . کلی تا اومدن ماکان وقت داشتم .

romangram.com | @romangram_com