#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_238
آروم کشو رو باز کردم . توش هیچی نبود به جز یه صندوق بزرگ منبت کاری شده . آروم و با احتیاط صندوق رو بیرون آوردم . اومدم درش و باز کنم که دیدم اونم قفله . از حرصم یه مشت کوبیدم رو میز .
لعنتی . دستم درد گرفت . حالا چیکار کنم . یکدفعه چشمم افتاد به کلید کوچیک که رو میز بود . سریع برداشتمش و دعا کردم که بهش بخوره . فوری کلید و تو قفل گذاشتم و با چرخیدنش از خوشحالی یه جیغ کشیدم . واقعا خل شده بودم .به چه روزی افتاده بودم !!!
با احتیاط در صندوق رو باز کردم . یه پاکت بزرگ تو صندوق بود . آوردمش بیرون . حس کردم توش عکس باشه .
با دست لرزون عکس ها رو از پاکت بیرون آوردم و چند تاش رو سریع نگاه کردم . ولی از چیزی که میدیدم دهنم باز موند .
عکس ها از دستم افتاد روی میز . همه پخش شدن روی میز . با دست لرزون عکس ها رو پخش کردم روی میز و آخرین عکس و برداشتم و زل زدم بهش .
این جا رو خوب یادم بود . موقعی بود که دو سال پیش با سیاوش و فرنوش رفته بودیم الموت . ولی من همچین عکسی رو هیچ وقت ننداخته بودم . یه عکس دیگه هم برداشتم. اینو یادم نبود . با یه تیپ ساده داشتم تو خیابون راه میرفتم یکم که دقت کردم یادم اومد این تیپ مال الان نبود . فکر کنم حدود 2-3 سال پیش این مانتو رو داشتم .
خدایا اینجا چه خبر بود ؟ این همه عکس از من که حتی یکی از اونها رو نداشتم . عکس ها تو جاهای مختلف بود . تو عروسی . جلوی دانشگاه . شمال . بعضی هاش واسه 3-4 سال پیش بود و بعضی هاش هم جدید بود و برای چند ماه پیش بود . یعنی چی این ؟
عکسی که توی دستم بود رو انداختم روی میز که بر عکس افتاد روی میز . یه نوشته پشت عکس بود که توجهم رو جلب کرد . فوری برداشتمش و نگاه کردم . جایی که بودم رو نوشته بود و تاریخ هم زده بود . بقیه عکس ها رو هم فوری برداشتم و پشتشون رو نگاه کردم .
همه همین جور بود . تاریخ داشت با مکانی که بودم . بعضی از تاریخ ها واسه 4 سال پیش بود که من حتی یادم هم نبود . سر در نمیاوردم . اینجا چه خبر بود ؟ مگه ماکان اون زمان من و میشناخته ؟ یا منو دیده بوده ؟ کی این عکس ها رو انداخته بوده ؟ دست ماکان چی کار میکرده ؟
همون جوری زل زده بودم به عکس ها و داشتم نگاشون میکردم که یکدفعه چشمم افتاد به ماکان که تو چارچوب در وایستاده بود و داشت منو نگاه می کرد .
یکدفعه چشمم افتاد به ماکان که تو چارچوب در وایستاده بود و داشت منو نگاه می کرد . پریدم بالا . ترسیدم . این کی اومده بود که من نفهمیدم ?
چشماش خیلی غمگین بود و بی حرف زل زده بود به عکس های توی دستم .
منم یه نگاه به عکس های تو دستم کردم و عکس ها رو انداختم روی میز و ناراحت نگاش کردم . با حرکت من انگار به خودش اومد . آروم خودش رو از در جدا کرد و آروم نشست رو مبل رو به روی میز و تکیه داد به مبل و با نگرانی نگام کرد و گفت :
- اینجا چی کار میکنی ؟!! کلید کشو رو چه جوری پیدا کردی ؟!!
یه پوزخند زدم و گفتم :
- مهمه واقعآ ؟
یه اشاره به عکس ها کردم و گفتم :
- فکر کنم من خودم اینقدر از خودم عکس ندارم ، مرسی که اینقدر به فکر من بودی .
romangram.com | @romangram_com