#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_216

- معلوم هست چی داری میگی واسه خودت ؟ من کی تو رو به چشم برده نگام کردم ؟
منم عصبی شدم و نشستم رو تخت و گفتم :
- فکر کردی واقعا چه جوری رفتار میکنی پس ؟ تو منو آدم حساب نمی کنی . واسه خودت تصمیم میگیری . عمل میگنی . انگار نه انگار منم آدمم . واسه خودم شخصیت دارم . نظر دارم .سلیقه دارم
بلند شد از رو تخت و شروع کرد عصبانی تو اتاق راه رفتن . یه شلوارک تنش بود بدون بلیز . باز دوباره نگام به بازوها و بدنش افتاد یه جوری شدم . سریع نگام رو برگردوندم . اومد جلوم وایستاد و با صدایی که از عصبانیت دورگه شده بود گفت :
- چرا بیخود شلوغش میکنی ؟ من مثلا خیر سرم خواستم سورپرایزت کنم . کف دستم و بو نکرده بودم که تو خوشت نمیاد. دیگه چه ربطی به این حرفایی که تو میزنی داره ؟
- آره راست میگی چون تو همیشه فقط به خودت فکر می کنی
داد زد :
- بسته الین بسته دیونم کردی . دقت کن ما امروز فقط دعوا کردیم . یعنی دو کلمه نمیتونیم حرف معمولی با هم بزنیم ؟
- نه نمیتونیم حرف بزنیم چون اصلا حرف مشترکی با هم نداریم که بزنیم .
نشست لبه تخت و ناراحت نگام کرد و گفت :
- نداریم چون دلت نمیخواد که داشته باشیم . الین ما الان با هم ازدواج کردیم چه تو دوست داشته باشی چه نداشته باشی . من الان شوهرتم . بیا و همه چی رو فراموش کن . گذشته رو فراموش کن . بیا به خودمون یه فرصت دوباره بدیم . بیا از اول شروع کنیم بدون هیچ زمینه فکری .
تو چشماش نگاه کردم و گفتم :
- نمیشه ماکان . هر وقت یاد کارایی که با من کردی میوفتم آتیش میگیرم. تو چیزی رو از دست ندادی . به چیزی هم که میخواستی رسیدی ولی من ....
بعد با لحن آرومی گفتم :
- ماکان !!!
چشماش و ریز کردو زل زد بهم و گفت :
- چی تو سرت الین
آروم گفتم :

romangram.com | @romangram_com