#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_217

- ماکان ما دائم داریم مثل خروس جنگی با هم دعوا میکنیم . امروز تازه یه روز از زندگیمون گذشته ولی من دیگه کشش بحث و دعوا ندارم .
با ابروهای گره خورده گفت :
- منظور ؟
صدام و صاف کردم و اومدم و کنارش نشستم و گفتم :
- ماکان تا هنوز اتفاقی نیوفتاده . تا هنوز بیشتر از این اعصابامون خورد نشده بیا از هم جدا بشیم و بریم دنبال زندگیمون . تو حقته که یه زنی داشته باشی که عاشقت باشه .
داشت با غضب نگام میکرد . رگ گردنش باز زد بیرون و دستاش و مشت کرده بود . از بین دندونای به هم کلید شده اش گفت :
- لابد تو هم حقته که زنه یه نفر بشی که عاشقش باشی آره ؟
خدایا این چرا اینقدر آتیشی شد ؟ با ترس نگاش کردم . با ترس و لرز گفتم :
- ماکان حرف من این نیست چرا متوجه نمیشی؟
بلند داد زد :
- چرا متوجه میشم . مگه خرم نفهمم ؟ میخوای ولت کنم راحت بری شوهر کنی ؟ تو خجالت نمیکشی ؟ لعنتی من شوهرتم . تو زن منی . حق منی .
منم عصبانی تر از اون گفتم :
- کم زنم زنم بکن . فکر کردی همین که به زور به دستم بیاری کافیه ؟ همین که به زور مجبورم کنی باهات عقدت کنم کافیه؟ نه آقا زندگی همه اینا رو هم داره . فکر کردی راحت میتونی خرم کنی مثل بز سرم و بندازم پایین . صدام دیگه در نیاد هر چی تو میگی بگم چشم . نخیر از این خبرا نیست .
بعد هم پوزخندی زدم و گفتم :
- تو هم کم میاری کم کم ماکان . تو هم خسته میشی . تو هم وقتی زن و شوهرای دیگه رو ببینی که دارن با عشق با هم زندگی میکنن . خسته میشی از سرد بودن من . حالا چرا این راه دراز و بریم ؟اگه ه*و*س بود تا همین هم بست بود
وای خدایا چی گفتم من . یکدفعه مثل ببر زخمی حمله کرد بهم و گفت :
یکدفعه حمله کرد بهم و مچ دستمو گرفت و از بین دندونای به هم کلید شدش گفت :
- به خدا بعضی وقتا دلم میخواد اونقدر بزنمت تا حرف تو سرت فرو بره . و هر چی که به ذهنت میاد و نگی

romangram.com | @romangram_com