#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_197
به زور سرش و گرفتم تو دستم .و آوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم . قرمز بود خیلی قرمز بود .
خدای من چشمای ماکان اشک آلود بود !!! ماکان ؟ داشت گریه میکرد یعنی ؟ چرا ؟ آخه چرا ؟
آروم صداش کردم :
- ماکـان ؟؟ !!!
موهام و آروم از تو صورتم کنار زد و آروم زمزمه کرد :
- خواهش میکنم الین . بذار بدونم مال منی . بذار به آرزوم برسم . نذار بهترین شب زندگیم همیشه با این کاب*و*س برام یاداوری بشه که به زنم ... خواهش میکنم الین . واسه یه بار هم که شده درکم کن . بذار این کاب*و*س چند سالم تموم بشه الین
با تعجب گفتم :
- کاب*و*س چند ساله ؟ یعنی چی ؟
دستش و به علامت سکوت روی لبم گذاشت و با التماس نگام کرد . انقدر تو نگاش التماس و محبت بود که نتونستم مخالفتی کنم . خدایا چرا لال شده بودم . چرا نمیتونستم حرفی بزنم . من که همیشه از بودن با ماکان چندشم میشد . پس چرا نمیتونم الان جلوش و بگیرم . چرا از این که نزدیکم بود دیگه حالم بد نمیشد
ولی من ماکان و دوست ندارم . من عاشقش نیستم . پس چه مرگم شده بود .
شاید چون فکر میکردم بالاخره این اتفاق میوفته پس واسه چی خودم و عذاب بدم ؟ واسه چی مقاومت کنم وقتی که میدونم اون از من قوی تره و من نمیتونم جلوش رو بگیرم . ولی اینها بهانه بود . خودم میدونستم . رفتار ماکان شوکه کرده بود منو .
خدایا این مرد با احساس ماکانه ؟ این ماکان همیشگی نیست . ماکان نمیتونه اینقدر با احساس باشه . از این مرد خشن و زورگو اینقدر محبت و احساس بعید بود .
واسه یه بار به حرف دلم گوش کردم و خودم سپردم به دست تقدیر .
با صدای قار قار کلاغ از خواب بیدار شدم . اومدم تکون بخورم که دیدم نمیشه و تو ب*غ*ل یه نفر قفل شدم . چشمام و باز کردم و یه نگاه به خودم کردم و یه نگاه به دور و اطرافم . . یکدفعه مغزم فعال شد و همه اتفاق های دیشب اومد تو ذهنم .
خدایا من دیشب چیکار کردم ؟ یه نگاه به دست ماکان کردم که دورم حلقه شده بود. اشک تو چشمام جمع شد . اومدم دستش و از دور باز کنم که منو محکمتر گرفت و با صدای خواب آلودی گفت :
- بخواب خانمم . خیلی خسته ام به خدا . یکم دیگه بخواب
با بغض گفتم :
- ولم کن . نمیخوام بخوابم . بذار بلند شم .
romangram.com | @romangram_com