#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_198

بعد هم به زور دستش و از دورم باز کردم و نشستم رو تخت . زیر دل و کمرم تیر کشید . بدنم خورد بود . یکدفعه چشمم خورد به خودم و فوری ملحفه رو پیچیدم دور خودم و اشکم اومد پایین . زانوهام و تو ب*غ*ل گرفتم و و شروع کردم آروم آروم اشک ریختن .
حتی نمیخواستم به سمت ماکان نگاه کنم . هنوز باورم نمیشد . من ؟ ماکان ؟ ماکانی که این همه ازش متنفر بودم .ماکانی که واسه فرار از دستش همه کاری کردم . پس دیشب چرا هیچی نگفتم ؟ چرا کاری نکردم ؟ از دست خودم عصبانی بودم شدید .
تو حال خودم بودم که یکدفعه دست ماکان از پشت گرفتم و اومد با خنده حرف بزنه که با دیدن قیافم که داشتم با گریه نگاش می کردم ، مثل یخ وا رفت و با تعجب گفت :
- الین ؟؟!!! گریه میکنی ؟چــرا ؟
چیزی نگفتم و در حالی که لبام از بغض میلرزید نگاش کردم . ولی با دیدن بازوهاش ، اتفاقات دیشب بیشتر تو ذهنم چرخید فوری چشمام و بستم و گریه ام شدت گرفت . آروم اشکام و پاک کرد و گفت:
- درد داری الین ؟ حالت خوبه ؟ میخوای بریم دکتر ؟
سرم و تکون دادم به معنی نه . اون چه می دونست درد من چیه ؟ احساس میکردم به خودم خ*ی*ا*ن*ت کردم . احساس میکردم همه چیزم رو باختم .
پیشونیم رو ملایم ب*و*سید با نگرانی گفت :
- پس چی شده ؟ مطمئنی حالت خوبه ؟
به زور دهنم و باز کردم و با بی حالی گفتم :
- ولم کن . بهم دست نزن
با بهت نگام کرد و گفت :
- چی میگی الین ؟
با همون گریه گفتم :
- نمیخوام دیگه بهم دست بزنی . مگه به اون چیزی که میخواستی نرسیدی ؟ ولم کن .
با عصبانیت گفت :
- چی داری میگی الین ؟
حرفی نزدم و شروع کردم با شدت گریه کردن . آروم ب*غ*لم کرد . با مشت کوبیدم به سینه اش که ولم کنه ولی اون توجهی نکرد . سرم و گذاشت رو بازوش و همون جوری که موهام و نوازش میکرد گفت :

romangram.com | @romangram_com