#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_196
- ولم کن ماکان .
ولی اون انگار نمیشنید . اصلا تو این دنیا نبود انگار . یه بار دیگه نالیدم :
- ماکـان
سرش و آورد نزدیک جوری که نفسش صورتم و میسوزند . فوری سرم و چرخوندم . از ترس احساس میکردم نفس کم آوردم . سینم به شدت بالا پایین میرفت تا بتونم هوای بیشتری به ریم بفرستم .
سرش و آورد نزدیک . فوری سرم و چرخوندم . از ترس احساس میکردم نفس کم آوردم . سینم به شدت بالا پایین میرفت تا بتونم هوای بیشتری به ریم بفرستم .
موهای خیسم و از تو صورتم کنار زد و با صدایی که دورگه شده بود گفت :
- میدونی چقدر واسه واسه رسیدن بهت سختی کشیدم الین ؟ میدونی ؟
گردنم داشت آتیش میگرفت . آروم و با التماس گفتم :
- ماکان خواهش میکنم
ولی انگار حرفای منو نمیشنید . خدایا این چرا اینجوری شد یهو
- میدونی واسه این که زن من باشی ، عمر من باشی ، نفس من باشی ، چند شب بی خوابی کشیدم ؟
بعد یهو سرش و آورد بالا با چشمایی که بیش از حد قرمز شده بود نگام کرد و فشار دستاش و رو دستم اونقدر شدید کرد که مچ دستم داشت میشکست و از بین دندونای به هم کلید شده اش گفت :
- فکر اینکه مال نباشی ، من و دیونه میکرد الین . من به مرز مردن میرسوند . نمیتونستم از دستت بدم .میفهمی ؟
این بشر دیونه بود . معلوم نبود چش بود . از ترس و اضطراب داشت اشکم در میومد .
نالیدم :
- ماکان خواهش میکنم . دستم و شیکوندی
ماکان یکدفعه انگار به خودش اومد . دستم و ول کرد و دوباره اومد سمتم . انقدر با احساس و ملایم باهام برخورد میکرد که باورم نمیشد این همون ماکان زورگو باشه . ولی باید به خودم میومد . من ماکان و نمی خواستم ، باید این و می فهمید
قلبم با شدت داشت میزد . من نمی تونستم .
romangram.com | @romangram_com