#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_166
- من جور خاصی فکر نکردم . فکرم نمیکنم حرف غیر منطقی هم زده باشم
با عصبانیت گفتم :
- تو به من شک داری ؟
اونم با عصبانیت بلند شد و رو به رو وایستاد و گفت :
- من اگه بهت شک داشتم دیگه نمیذاشتم از دو کیلومتری سیاوشم رد بشی . خیلی راحت این کار و میکردم .
داد زدم و گفتم :
- داری منو تهدید میکنی؟
آروم گفت:
- نه الین تهدید نمیکنم . من میدونم که تو چه حسی به سیاوش داری. ولی من یه مردم . نمیتونم ببینم زنم به حرف این که از بچگی با یکی بزرگ شده و حس برادری بهش داره . دائم بره تو ب*غ*لش و اونم بب*و*سش .
عصبانی داد زدم :
- خیلی بدبینی ماکان . برو بیرون .
- چرا نمیفهمی الین ؟ من خواسته زیادی ندارم ازت . لعنتی تو مال منی . نمیفهمی ؟ نمیخوام زنم و تو ب*غ*ل یکی دیگه ببینم . ببینم از بازوی یکی دیگه آویزون میشه .حالیت میشه این حرفا رو ؟
- نه نمیشه . برو بیرون تا داد نزدم
. . : : این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www . 98ia . com) ساخته و منتشر شده است : : .
بلند شد . عصبی اومد جلوم وایستاد . دوتا بازوهام و گرفت . منو کشید طرف خودش و زل زد تو چشمام و داد زد :
- انگار نمیشه با زبون خوش با تو حرف زد و همیشه باید زور بالا سرت باشه
انقدر از دیدن قیافش و دادش ترسیدم که هرچی دهنم و باز کردم که حرفی بزنم ، صدایی از گلوم خارج نشد .فقط مثل ماهی دهنم باز و بسته میشد .
قبل از این که بتونم خودم و جمع جور کنم . با حرکتش راه نفسم و بست . هنگ کردم . این داشت الان چه غلطی می کرد . به خودم اومدم . نفس کم آوردم . با مشت کوبیدم به سینش که ولم کنه . بعد از چند لحظه ولم کرد. زل زد تو چشمام و با صدایی دورگه و چشمایی خمار گفت :
romangram.com | @romangram_com