#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_89
-اهوم...ولی ایران نیستن. همه ی خونواده ی من خارج ان.
رها ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
-همه ی خونواده؟ من فکر می کردم تو تک فرزندی ...
ای لعنت ... لعنت بر دهنی که بی موقع باز شه...آبتین نفسی کشید و گفت:
-خب نه...یه برادر دارم. از خودم چندسالی بزرگ تره.
رها لب هاش رو کج کرد ... یه روز که از آبتین پرسیده بود خواهر یا برادری داره، گفته بود نه ... !
-اونم خارجه؟
-آره ولی...
خواست بگه به زودی برمی گرده ولی گفت:
-هیچی. آره خارجه.
رها سرشو گرفت پایین. آبتین یه چیزی رو مخفی می کرد...اینو می فهمید.
گلسا وسط حیاط ایستاده بود. سرشو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد. آسمون اولین روز اردیبهشتی. دوربین اش رو برداشت و گرفت بالا. از آسمون یه عکس گرفت. آسمون آبی با اون ابرهای سفید پرمانند که وسطش پرواز...
با صدای بوق یه ماشین از جا پرید و دوربینش از دستش ول شد. شانس آورد که به گردنش آویزون بود وگرنه بدبخت می شد. تنها شی با ارزش زندگیش که باهاش پول درمیاورد از دست می رفت. ماشین رهی جلوش بود. رهی سرشو از شیشه کرد بیرون و با لبخند گفت:
-موضوع عکاسی جالبی داری ولی سرراه منه!
گلسا چیزی نگفت و رفت کنار. وقتی رهی از ماشین پیاده شد گفت:
-تو که رودربایسی نداشتی! رد می شدی منو کف زمین ذرت له شده می کردی می رفتی دیگه...برای تو که خجالت نداره ما رو با کاردک از کف زمین پاک کنن!
رهی صندوق عقب ماشینش رو باز کرد و بی توجه گفت:
-شلوغش می کنی. من فقط یه بار به زانوت زدم.
-زانوهـــا! دوتا بودن!
و دوتا انگشتش رو برد جلوی صورت رهی و تکون داد. رهی یه چمدون برداشت و گفت:
-بازم سرراهمی.
-من همیشه سرراهتم.
romangram.com | @romangram_com