#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_90
-اونو که می دونم.
گلسا کنار رفت و زیرلب گفت:
-تا وقتی که دست از سر لیلی برداری.
رهی چمدونش رو گذاشت روی زمین و گفت:
-تا با سر بره توی چاه تو؟ خیر دیدی خواب باشه.
-اشتباه گفتی. خواب دیدی خیر باشه.
-خیر دیدی خواب باشه.
-خواب دیدی خیر باشه.
رهی فقط یه تای ابروش رو انداخت بالا. حوصله ی این عجیب و غریب رو نداشت. اونم بحث سر همچین موضوعی! بلند سمت اتاقک نگهبانی داد زد:
-عــلی! پسر بیـا کمک کن بدو...
علی سرکی کشید و بعد از اتاق دوید بیرون. گلسا پوفی کرد و دو قدم مونده به رسیدن علی به رهی دستشو جلوی علی گرفت و گفت:
-وایسا!
بعد به رهی نگاه کرد و گفت:
-بلانسبت پادو نیستش که! خودت بردار ببر. این بچه نگهبانه.
رهی بی توجه به گلسا از علی پرسید:
-وکیل وصی داری تو علی؟
علی که ماتش برده بود سرشو به نشونه ی نه تکون داد. رهی هم لبخندی زد و گفت:
-پس تو نه وکیلشی نه وصی اش. علی ببر.
گلسا دستور داد:
-علی نبر!
-ببر.
romangram.com | @romangram_com