#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_88
-می خواستم بپرسم می تونم یه سر بیام شرکت برای همون بحث مون که نصفه موند؟ ادامه اش بدیم.
-آره حتما. من تا شب هستم. منتظرتم.
-می بینمت.
-فعلا.
آبتین گوشی رو گذاشت و سمت پنجره ی اتاقش چرخید. با دیدن انعکاس ضعیف صورتش روی شیشه ی پنجره تازه فهمید که بی اختیار لبخند روی لبش اومده بوده.
تندی لبخندشو جمع کرد. توی دلش گفت:
-من به رها ضرر نمی رسونم...من به رها ضرر نمی رسونم...
با یادآوری آرمان عسل اش هم زهر می شد! رها گفت حالش بد بوده. یعنی چش شده بود؟ آبتین پیش خودش اعتراف کرد که نگران رها شده. این دو-سه روز به شدت دلش می خواست از رهی بپرسه که رها کجاست؟
یاد روزای اولی افتاد که تازه رهی شریک اش شده بود و آبتین توجه چندانی هم به رها نمی کرد. شیش ماه هم که ازش خبری نمی شد نگران نمی شد! خب آخه اون موقع دوستش نداشت...صدای ذهنش گفت:
-مگه الان دوستش داری؟
-زیاد.
-خفه شو.
رها نیم ساعت بعد اومد. روی مبل اتاق آبتین نشست و گفت:
-اوف...چه قدر بیرون ترافیکه. پدرم دراومد تا رسیدم.
بعد از اینکه درباره ی کار حرف زدن آبتین به خودش جرئت داد و گفت:
-گفتی حال روحی ات بد بود؟ چرا؟
رها شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-مادر بزرگم زنگ زده بود. مزخرف ترین آدم فامیله. مطمئنا رهی درباره ی خونواده ی ما بهت گفته دیگه. اینکه بعد از گم و گور شدن مامانم کل خونواده از هم پاشید!
آبتین سرشو تکون داد. رها سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
-خونواده ی خوب،واقعا ارزش داره. خیلی ارزش داره. تو که مادر و پدرت هنوز هستن؟
آبتین گفت:
romangram.com | @romangram_com