#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_87
مصطفی درحالی که می رفت توی اتاق گفت:
-چه خبر شده؟ چند روز پیش آقا رهی هم ازم کلید خونه شون رو خواستن. راستی خانوم...آقا رهی کیه؟
-یکی از فامیل های لیلی خانومه. خیلی پسر خوبی نیست شما بهش اعتماد نکنین.
اینو گفت و لبخندی هم پشت بندش زد.
×××
رها توی فکر حرف رهی بود. آبتین خیلی می ره توی فکر. آبتین یه چیزیش هست. تازه رها هم پریروز تلفنش رو جواب نداده بود. یاد حرف خود آبتین افتاد.
- تو خیلی آرومی. آرامش ات هم می تونه منتقل بشه.
شاید آبتین برای این می خواست رها رو ببینه تا آرامش پیدا کنه. برای این باهاش حرف بزنه. رها دستاشو دور خودش حلقه کرد و زمزمه کرد:
-خر نشو. خیلی خودتو دست بالا گرفتی رها.
ولی نمی تونست با وسوسه ی زنگ زدن بهش مقابله کنه. تصمیم شو گرفت و موبایلش رو از روی میز قاپید. ساعت شیش بعد از ظهر بود. مطمئن بود که آبتین سرکاره. آبتین خیلی بیشتر از رهی زحمت می کشید. در حقیقت بار شرکت بیشتر روی دوش آبتین بود.
با صدای آبتین از توی فکر دراومد:
-الـو؟
-سلام آبتین.
-رها؟ سلام...
مکث کوتاهی کرد و گفت:
-خودتی؟ تو چرا این قدر کم پیدایی؟
رها لبخندی زد. یعنی آبتین متوجه شده بود که رها کم پیداست! یعنی حضور رها به چشمش میومد ... !رها گفت:
-خب آره...یه ذره حالم بد بود.
-حالت بد بود؟!
-از لحاظ فیزیکی نه. روحی و روانی.
-آهان...
romangram.com | @romangram_com