#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_86


-آدرس ات رو که...بهم می دی؟

رهی لبخندی زد. مثل اون لبخندهای عصبی ای که گلسا بهش می زد. گفت:

-اتفاقا به شما اصلا نمی دم.

×××

گلسا لبشو به دندون گرفت. می خواست از لیلی همون چیزی رو که رهی خواست،رو بخواد. کلید. کلید خونه. نمی دونست لیلی به اون هم می ده یا نه.

در اتاق لیلی باز بود. سرش توی یه کتاب بود و عینک اش هم روی نوک نوک بینی اش. اون قدر که اگه یه ذره بیشتر خم می شد می افتاد روی کتاب.

-ببخشید...لیلی خانوم؟

لیلی به گلسا نگاه کرد و گفت:

-جان؟

گلسا ته دلش از اینکه لیلی بهش گفت جان احساس خوبی کرد. یاد مادرش افتاد. خیلی وقت بود که کسی در جوابش جان نگفته بود. گفت:

-حالا که...رهی می خواد بیاد اینجا...اشکالی نداره اگه منم...خب...کلید رو...

-اوه! تو یه کلید می خوای و این همه داری خودتو می کشی؟

خندید و گفت:

-باشه برو از مصطفی بگیر. دختر این چه حرفیه. با این همه خوبی ای که توی این مدت در حق منِ پیرزن کردی من دیگه بهت اعتماد دارم...

گلسا لبخندی زد. خودش می دونست. از یه نفر شنیده بود که یه چیزی توی صداش،نگاهش،صورتش هستش که باعث می شه بقیه بهش اعتماد کنن. شاید صداقت اش بود. درحالی که از اتاق بیرون می رفت زیرلب با خودش حرف می زد:

-خیلی صادقی! آره! دنبال ارث این بیچاره راه افتادی...بعد به خودتم می گی صادق. ولت کنن از پررویی برای سنگ پای قزوین هم زبون درمیاری.

قرص های عصر لیلی رو براش برد توی اتاقش. وسایلش رو برداشت و از خونه اومد بیرون. با قیافه ای که انگار قله اورست رو فتح کرده باشه سمت اتاقک نگهبانی رفت. بلند صدا کرد:

-آقا مصطفی...!

-بله خانوم معین؟

-لیلی خانوم گفتن یه یدکی از کلید خونه شون رو به من بدین.

-چشم.


romangram.com | @romangram_com