#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_79

مکثی کرد و گفت:

-می خواد بیاد پیش ما زندگی کنه.

لیلی چشماشو پشت عینکش گرد کرد و گفت:

-چــی؟! یا امام هشتم. خدا به بابات صبر بده.

رهی پوزخندی زد و گفت:

-صبر داده. فکر کنم با دمش هم گردو می شکنه که مامان جونش پیششه.

لیلی اخم کرد و گفت:

-درست نیست آدم درباره ی باباش این جوری حرف بزنه،رهی.

رهی آهسته گفت:

-تازه به رها هم زنگ زده بود. رها معمولا وقتی با اون حرف می زنه یاد قدیما می افته و حالش بد می شه کلا گم و گور می شه.

-هرکی با اون حرف بزنه گم و گور می شه. راستی رها خوبه...؟

رهی شونه هاش و بالا انداخت و گفت:

-الان که نه. ولی در کل آره.

لیلی مکث طولانی ای کرد. رهی بلند شد و گفت:

-هرچی خواستین بگین من براتون میارم...ببخشید اگه بعضی وقتا بهتون سر نمی زنم عمه. واقعا کار...

لیلی اصلا گوش نمی داد. سرشو بالا کرد و گفت:

-رهـی؟

رهی حرفشو قطع کرد و گفت:

-بلـه؟

لیلی با ویلچرش به سرعت برق سمت در اومد و دست رهی رو گرفت. گفت:

-می تونی بیای اینجا پیش من. تا وقتی فرخنده از خونه تون بره.

رهی با تعجب گفت:

romangram.com | @romangram_com